TimTim

سایت خبر خوان

معرفی کتاب | تونل

جمعه 28 تیر 98 | 00:30 - virgool.io - 5 -
اغلب ما لحظاتی را در زندگی تجربه کرده ایم و می کنیم که نوعی تناقض بین...

اغلب ما لحظاتی را در زندگی تجربه کرده ایم و می کنیم که نوعی تناقض بین دو لحظه ی نزدیک، وجود ما را فرا می گیرد. برای مثال، ولع شدیدی به خوردن یک غذا را حس کرده ایم و پس از چندی که مقابل مان قرار گرفته، میلی به خوردن آن نداشته ایم؛ و یا مثلا، در یک آن، علاقه و نزدیکی زیادی به کسی را در خود دیده ایم و کافی است تا او رویش را برکرداند تا حتی خشم نسبت به او وجود ما را فراگیرد.

این گونه احساسات متناقض و بسیاری دیگر از حالات و رفتارهای ذهنی ما، چیزی هستند که صحبت کردن از آن ها و گفتن شان به هیچ وجه کار ساده ای نیست.اما "ارنستو ساباتو" در کتاب "تونل" ما را آشنا می کند با مسیرهای ذهنی پیچیده ای که طی می کنیم تا دلیل تراشی کنیم بر خود، برای رسیدن به نتیجه گیری مطلوب مان و نه لزوما معقول.

داستان با این جمله شروع می شود : « من ماریا را کشتم.»

"خو آن پابلو کاستل" یک نقاش که بیشترین حس نزدیکی را با ماریا برای اولین بار احساس کرده، این جمله را آن قدر آرام و بی دغدغه می گوید که خواننده می ماند که آیا واقعا اتفاق مهیبی رخ داده است یا نه؟

داستان یک سلسله اتفاقات را طی می کند تا ما را قانع کند که باید این جمله ی ابتدایی به وقوع می پیوست.

در خلال این روایت، ساباتو ما را می برد به درونی ترین لایه های احساس و ذهن خوآن پابلو - راوی داستان. وسواس های فکری اش را با جزئیات برای ما باز می کند، احساساتش از صاف و پاک گرفته تا پلید و ناپسند را بیان می کند، روایتی صادقانه شرح می دهد از لحظاتی که همه ی ما تجربه می کنیم اما شاید شرم داریم از اینکه حتی برای خودمان بازگوشان کنیم.

تجربه ی سفری درونی، روان کاوانه، عمیق، جذاب و در عین حال دردناک و خلسه آور را در تونل می توان حس کرد.

بخش ها و جملاتی از کتاب :

راستی هیچ به این فکر کرده ایم که چرا هر آنچه از خوبی و زیبایی است باید برچسب انسانی بگیرد و هرچه بدی و شقاوت است، ددمنشی و حیوان صفتی نامیده شود؟ حال آنکه ظالمانه ترین و بیرحمانه ترین رفتارها نیز از آن انسان است. ( از مقدمه ی کتاب )
بعضی وقت ها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره ای که میلیون ها سال است به سوی فراموشی می رود، ما در میان غم زاده می شویم، بزرگ می شویم، تلاش و تقلا می کنیم، بیمار می شویم، رنج می بریم، سبب رنج دیگران می شویم، گریه و مویه می کنیم، می میریم و دیگران هم می میرند و موجودات دیگری به دنیا می آیند تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.
به سمت من لبخند زد. ولی فقط به سمت من و نه به من.
مسئله این نیست که من از موضوعات سر در نمی آورم. درست برعکس. ذهن من همیشه در کار است. ولی ناخدای یک کشتی را در نظر بگیرید که مرتبا وضعیتش را روی نقشه مشخص می کند و با دقت و وسواس زیاد، مسیری را به سوی هدف تعقیب می کند، در عین حال در نظر بگیرید که نمی داند چرا به آن سمت می راند.
نسبت به کودکان همیشه با محبت و دلسوزی برخورد کرده ام. بخصوص وقتی با تلاش ذهنی سعی کرده ام فراموش کنم که یک روز آن ها هم بزرگسالانی مانند دیگران می شوند.
ویرگول,معرفی کتاب,کتاب,ادبیات,