TimTim

سایت خبر خوان

۴۵ دقیقه تا پایان...

پنج شنبه 8 آذر 97 | 23:25 - virgool.io - 61
می دونم...می دونم همین هفته ی پیش اومدم و غر زدم... و می دونم از خوندن...

می دونم...

۴۵ دقیقه تا پایان...
۴۵ دقیقه تا پایان...

می دونم همین هفته ی پیش اومدم و غر زدم... و می دونم از خوندن چرت و پرتا و مشکلاتم خسته می شید..

ولی یه اتفاق عجیب افتاده...

امروز (پنج شنبه) روز اخر هفته ی منه... از وقتی بچه بودم این عادت رو داشتم که پنج شنبه رو اخرین روز هفته می دونستم که هفته ام با جمعه شروع شه که تعطیله که بتونم کارام رو برنامه ریزی کنم...

امروز صبح که بیدار شدم رفتم یوتیوب... مثل خیلی روزای دیگه شروع کردم پی لیستی که اونجا دارم رو نگاه کردم... برای کسی مثل من که ۶۰ درصد زمانش رو تنها می گذرونه و کسی کاریش نداره یوتیوب بهترین چیزیه که می شه بهش داد چون ادم یادش می ره چند ساعته اونجاست...

وسط اهنگ گوش دادن یکی از همکلاسیای دانشگاهم زنگ زد بهم... گریه می کرد... پرسیدم چی شده و شروع کرد گفتنش که حالش خوب نیست... حال روحیش اوکی نیست... اون روزم گفت بود منم بهش گفتم چی کار کنه و اگه خواست می تونه باهام حرف بزنه... وسط حرفاش... بدون اینکه خیلی حواسش باشه چی می گه یه سری از حرفایی رو بهم زد که خودم هزاران بار اینجا یا یادداشتام یا حتی توییتر گفتم ولی هیچ کسی خیلی متوجه ش نشده بود... نمی دونم حرفی که زد واقعی بود یا نه... یا حتی نمی دونم حرف دلش بود یا شنیده بود و می گفت ولی... یه ثانیه یه حسی اومد تو ذهنم که شاید من تنها نیستم... شاید کسی دیگه هم همین حسا رو داشته باشه... تو نوشته ی اولمم گفتم... همیشه مطمئن بودم مثل من هست ولی نمی‌دونستم واقعی یا نه شدید هم دنبالشون می گشتم... تقریبا یک ساعت با دوستم حرف زدم... کمکش کردم یه ذره حالش بهتر شه... بهش قول دادم اولین فرصتی که خودش خواست برم پیشش رو به روش بشینم و به حرفاش گوش بدم که شاید اروم شه...(خیلی وقتا این کار رو می کنم و همیشه جواب داده...خیلی بهتر از راحل دادنه... خیلی وقتا شنیدن راه درست کردن خیلی از مشکلاته)

بعد تموم شدن تلفن و اینا... شروع کردم درس خوندن... ۴-۵ ساعت خوندم... باز اومدم یوتیوب... و به ساجسشن عجیبی خوردم... یه نفری که انیمیشن درست می کرد رو دنبال کردم و متوجه شدم درباره مشکلات و حسا و هر چیزی که دلش می خواد حرف می زنه...

باورم نمی شد... تقریبا ۹۰ درصد حرفاش با من یکی بود... کسی که تو استرالیا زندگی می کنه... یه دختر که عمرا من و اون همدیگه رو ببینیم یا نقطه ی مشترکی تو واقعیت با هم داشته باشیم حرفای من رو می زد... انقدر تعجب کرده بودم که خیلیاش رو دانلود کردم و ریختم تو گوشیم... راستش از این که ببینم ناراحته ناراحت شدم ولی این که یکی مثل من هست خوب بود چون تمام این هفته تو ذهنم به خودم همش گفته بودم هیچ کسی تو رو نمی فهمه... همه ازت متنفرن و تو خوشگل نیستی... حتی راستش رو بگم اصلا از ارایش و خط چشم خوشم نمی یاد ولی تمام این هفته رو با ارایش و خط چشم رفتم دانشگاه... چون می‌خواستم دوستم داشته باشن و یکی رو پیدا کنم مثل خودم...

الان که دارم این رو می نویسم ساعت ۱۱:۱۴ دیقه ست... من یادداشتام رو نیم ساعت پیش تموم کردم و ۴۵ دیقه دیگه هفته ام تموم میشه... می خوام از خدا تشکر کنم... این که اخر این هفته بهم یه چیزی داد که یه ذره حس خوب داشته باشم... می دونم این دو سه روز حالم رو بهتر می کنه قبل این که حسام دوباره برگردن ولی خب... مرسی خدایا... برای همه چیزایی که دادی و هر چیزی که ندادی... مرسی که اخر این هفته ام رو خوب بستی تا اینجا... مرسی که نشون دادی شاید باشن و دعا می کنم یکیشون وارد زندگیم شه...مرسی...

۴۵ دقیقه تا پایان...