TimTim

سایت خبر خوان

و عمری که می گذرد...

سه شنبه 4 دی 97 | 12:37 - virgool.io - 20
امروزم یه روز دیگس! وقتی با تمام ُ کمال اشک هامو بیرون ریز کردم، آرو...

امروزم یه روز دیگس! وقتی با تمام ُ کمال اشک هامو بیرون ریز کردم، آرومم کرد بابام، حس میکنم صاحب دارم! پدری که جای تمام ِ حس های پدرانه ی مصنوعی رو میگیره. خودمونیم، میدونیم توی جامعه آدمای مصنوعیم داریم دیگه؟... امروز داشتم به آدمای ساده فکر میکردم. آدمایی که بعضیا تحسینشون میکنن! آدمای ساده بعضی اوقات قشنگ احمقن! بعضیای دیگه هم صاف و ساده دلن. ینی احمق نیستن، ولی نامرد هم نیستن. آدمایی که با تمام دانایی و درکشون، باز هم خوبه ی زندگی ِ خودشون و همه ان. نمیدونم چرا اینجا بیشتر مینویسم تا توی دفترم! ولی خیلی دوست داشتم یه بار یه جایی که واقعاً مخلصانه برای خدا کار میکنن رو ببینم و همونجا مشغول نویسندگی شم. کسایی که شهدای زنده ان و نفس میکشن! بوی ِ بهشت میدن! حالا بوی بهشت رو هرجوری میتونی تعریف کن: بوی نون پخته، بوی دریا، بوی عطر گل یاس، بوی مادر!

امروز توی کتابخونه وقتی کتاب درباره ی امام حسین (ع) رو باز کردم، لبخند روی لبام پخش شد! چقدر خوب بود! به اینم فکر کردم که چه خوبه که مینویسم! اینطوری اگه یه موقعی ساعت شنی ِ عمرم تموم شد، از نوشته هام بقیه هم استفاده میکنن! میخونن و ذوق زده میشن، گریه میکنن، با خدا حرف میزنن و از حرفام ایده میگیرن! همیشه دوست داشتم خواننده ها به جای "التماس دعا" ، "خوش به حالت" و... باهام همراه شن و حسمو حس کنن! و حرفای دیگه ای بزنن. هیچ موقع هم دوست نداشتم اجبارشون کنم و بخاطر شخصیتم بهشون بگم: «فقط از خدا و نشونه هاش با من حرف بزن.»، نه، خیلی دوست دارم خودشون باشن. حرفای دنیایی هم بزنن درکنار ِ حرفای خدایی! که وقتی میگم نفسم تنگه، بفهمن که من نمیتونم زیاد تاریکی رو طاقت بیارم. حتی اگه حرفی هم نزنن ولی درکم کنن، برام خیــلی ارزش داره. بودن ِ من، برای خیلی ها اتفاق ِ خیلی غیرمعمولیه. رشد عقلی میخواد.

جدیداً به آهنگای دکلمه علاقه بیشتری نشون میدم! دکلمه هایی که حرفای خودتو، به زبون بیاری و واقعاً خودت باشی! کلمه هات زمین رو با طراوت کنه و بوی بارون و تمیزی همه رو سر حال بیاره! نمیدونم آیندم چی میشه ولی امیدوارم به آینده ای که هر لحظش به خدا نزدیکتر شم! کاش بتونم بگم که دل رو سفر کردن، چه قشنگه! یه جاهاییش به چیزای عجیب و ناشناخته بر میخوری و یه عالمه حدس میزنی برای حس و حالت و صبر میکنی تا بتونی بفهمی ماجرا چیه! که چقدرم به صبوری آدم ها کمک میکنه.

میخوام از عمرم حرف بزنم.

وقتی مُردم و توی قبر رفتم، وقتی کفنم کردن و کنترل دست و پاهام دست خودم نبود، یادم باشه توی دنیا زبونم "علی" رو به زبون آورده بود! یادم باشه با امامم حرف میزدم و بی قرار ماه و ستاره و خورشید بودم! دلتنگ روشنایی! یادم باشه به خدای بگم: "میشه مث موقعی که توی دنیا بودم، باهات حرف بزنم؟" اونموقع اگه جام توی جهنم بود، مث بابا علی باشم و بگم: "خدایی؟ دلت میاد از جهنم صدامو بشنوی؟ خودت میدونی تا میتونستم تلاش کردم گرچه ناسپاس بودم..." اگرم جام بهشت بود، یادم باشه تمام عمرمو به تماشای بودن بابا علی و مامان زهرا صرف کنم! خدایا توی دنیا وقتی تمام ذره های عمرم از دستم میره، مثل شن هایی که نمیتونم توی مشتم نگه دارم و از لای انگشتام بیرون میریزن، حداقل میتونم ازشون برای پایین گرفتن ِ سرم و تواضعت استفاده کنم! تا موقعی که ببینم دامن ِ گذشتم، دست کیو میگیره تا بتونه به عکسم روی سنگ قبر خیره نگاه کنه و بگه :"ازت راضی بودم."

باور کنید این حرف ها شعار نیست.

و عمری که می گذرد...