TimTim

سایت خبر خوان

و زندگي جاري ست ....

جمعه 24 اسفند 97 | 01:20 - virgool.io - 7
حدود صد و اندي روز گذشته ... من تو اين مدت علاوه بر اين كه ديدگاهم نسب...

حدود صد و اندي روز گذشته ... من تو اين مدت علاوه بر اين كه ديدگاهم نسبت به زندگي خيلي تغيير كرده ، نحوهٰ برخوردم با مسايل هم متحول شده.... يك صلح خيلي عجيب و غريبي با خودم پيدا كردم و تنها چيزي كه برام مهمه و سر و ته هر چي رو بزني بهش ميرسم، نقش كليديِ ارتباط آدمها با همه .... ١ ماه پيش برگشتم سر كار بعد از سه ماه ريكاوري و هم زمان ارتقا كاري گرفتم ... ولي يك هفته بعد دقيقا روز تولدم، ١٢ اسفند، نامه استعفام رو نوشتم .... از اون روز تا الان عمق مكالماتم با همكارها به قدري زياد بوده كه تو اكثر مواقع از درون احساس لرزش كردم و مو به تنم راست شده ... اين قدرت اتصال به هم حتي به صورت نا خود آگاه باعث شده همه خيلي خالصانه و صادقانه با هم مرتبط شيم ، چيزي كه معمولا تو ارگانيزيشان هاي بزرگ خيلي مرسوم نيست .... استعفاي عاطفي عجيبي بود، نه از كار به خصوص، بلكه از آدمهايي كه ٦ سال باهم هم سفر بوديم بدون اينكه داستان اصلي رو دونسته باشيم. خيلي ها تو اين دو هفته بهم گفتند كه وجودم رو احساس ميكردند و حسي كه براشون به وجود مي آوردم نافذ بوده ... اينها رو مينويسم كه بتونم در آينده براي خودم يادآوري كنم ... اينكه فراموش نكنيم قدرت نهفته درونيم رو به عنوان يك إنسان ، نه يك كارمند، نه يك رول و نه يك ماشينِ اجرايي...

نميدونم اسمش رو چي بذارم، شايد يك صداي دروني، يك نيازِ وافر، يك عطشِ سيري ناپذير كه بعد از عمل يك لحظه اَزم دور نشده ... داره مدام بهم ميگه كه يك چيزي بزرگتر از حقوق و شركت و كار و .... هست كه بايد بهش برسم ...ولي ترسِ حقوقِ سر ماه نگرفتن بعدِ ١٥ سال جرات اين حركت انقلابي رو بهم نميده... ولي اميدوارم همين تغيير از يك كار به كار ديگه، از يك محيط به محيط ديگه بتونه من رو به مسيرم نزديكتر كنه ! يك هفته ديگه كار جديدم شروع ميشه!

تمام اين طغيان روحي و معنوي به يك طرف، اين حس توده زايد كه تو قفسه سينه دارم و اين مدت با تمام تلاشي كه كردم انكار كنم، با من همراه بوده و هست ! وزنم هر هفته داره كم ميشه، خوب البته اشتها هم زياد ندارم و بالطبع چيز زيادي هم نميخورم! بالاخره امروز دكتر بعد از اينكه متوجه شديم داروي ريفلاكس معده جواب نداده و دكتر گوش و حلق و بيني هم چيزي تو مجاريم نديده، بهم دستور آندوسكوپي داد .... ترس عجيبي دارم و دلم براي امير اين رو نميخواد! ولي به خودم قول دادم اگه چيزي هم باشه، ديگه باور كنم صداي دروني رو و اينكه شروعي تازه منتظرمه ! خواهم جنگيد خيلي قوي و با عشقِ به تغيير .... و بعد از اينكه موفق شدم، اين عشق و قدرت رو با بقيه تقسيم خواهم كرد ...

باشه كه اين سفر واسه همگي پر بار باشه!


ویرگول,