TimTim

سایت خبر خوان

ورزش به من نیومده!

پنج شنبه 1 آذر 97 | 18:33 - virgool.io - 24
همچنان مشخص نیست که اولین بار من خودم گفتم برم کشتی یا مثل همیشه، ته غ...

همچنان مشخص نیست که اولین بار من خودم گفتم برم کشتی یا مثل همیشه، ته غروب یکشنبه‌ای که بابام زود از سر کار میومد دست من رو گرفت برد باشگاه ثبت نام کرد. خودم باورم نمیشه گفته باشم بریم ورزش کنیم، اصلا در قاموس من نمی‌گنجه همچین حرفی!

اما به هر روی من رفتم به باشگاه کشتی و حدود ۳ ماهی هم اونجا بودم. افتخارات زیادی داشتم مثلا یک دور همراه دارنده مدال برنز المپیک ۲۰۰۸ پکن دوییدم، البته اون موقع لقب (گی‌خوار) داشت، در دایره انسانیت واردش نمی‌کردن.

البته اینطور نگاه نکنین، من واقعا اسوه و الگویی برای تازه‌واردها بودم. وقتی یه عده جدید می‌اومدند به باشگاه سریع مربی منو صدا می‌زد، همون اول می‌زد پس کلم و می‌گفت: مثل این خر نباشین، حرفمو گوش بدین، اون هیکل هم تکون بدین. بعد یه لگد می‌زد تو نشیمن‌گاهم و با گمشو مشایعتم می‌کرد.

خب واقعا به دست اوردن این جایگاه به همین سادگی‌ها نبود و تازه داشت گوش‌هام می‌شکست و از مرحله تحقیر‌شونده به تحقیرکننده تبدیل می‌شدم که ناگاه مامانم گفت دیگه باشگاه تعطیل! گفتم چرا مادر من؟ گفت زشت میشی، ما همینجوری خانواده در حال انقراضیم، چشم یه ملت به توعه که این خاندان رو ادامه بدی.

حالا یجوری گفت زشت میشی که قرار بود گوش‌های برد پیت بشکنه. تازه اون گوش‌های شکسته علاوه بر محیط باشگاه و توانایی زدن تو سر تازه‌واردها، بیرون باشگاه هم اعتبار داشت. به هر حال هر بی‌بهره و فرومایه‌ای اندک بازو و کول و زیربغلی پرورش می‌داد، با همین گوش‌های شکسته چه مرام پهلوونی به رخ کشیده نمی‌شد و چطور احتمال تشکیل خانواده بالا نمی‌رفت. حالا چی؟ با شکم گرد و سیبیل لاجون اصلا شانسی هست؟ چرا مادر همچین پتانسیلی رو نادیده گرفتی؟

بعد کشتی خیلی خوب یادمه که بابام دستمو گرفت برد باشگاه فوتبال ثبت نام کنم. البته من به مادر یاداور شدم اونجا یه گوش می‌شکست، اینجا میرم فلج میشم زشت که هبچ علیل میشم می‌افتم رو دستت. ولی خب مادر گفت: نه قربونت معروف میشی از تلویزیون نشونت میدن اون ملت چشم به راه هم ایشالا خیالشون راحت میشه سرشون رو میذارن زمین، بعدشم پولدار میشی خوشگل هم میشی.به هر حال گفتم باشه ولی خود دانی مادر.

رفتیم فوتبال. مربی فوتبال کلا ۲۶ سالگی رفت استقلال، دقیقه ۹۰ اومد وقت رو تلف کنه مصدوم شد تا اخر فصل و دیگه هم فوتبال بازی نکرد. ولی چنان خاطراتی از ملبورن و مارسی و آرژامتین و گل حسن روشن و ترس علی پروین از بازی اسکاتلند می‌گفت که واقعا بابام هم حس کرده این حداقل آشپز تیم ملی باید باشه وگرنه این کار با توپش حتی در حد توپ جمع‌کنی در حد گل‌کوچیک هم نبوده. به هر حال فوتبالیست کتاب‌خون این ویژگی‌ها رو داره دیگه.

من اوضاعم جوری بود که تو رده‌بندی‌های سنی باشگاه نمی‌گنجیدم، یا باید تو زیر ۹ سال بازی می‌کردم یا بالا ۱۲ سال. این در حالی بود که ۱۰ سالم بود. انگار هیچ ۱۰ ساله دیگه‌ای علاقه‌مند به فوتبال نبود، همه تو کشتی داشتن پله‌های ترقی رو طی می‌کردن. عین وقتی که فامیل دور هم جمع می‌شدن، همه هم‌سن‌ها دختر بکدن، یه پسر نوزاد هم بود که داشت از مادر شیر می‌مکید. مابقی هم در سن ازدواج و اینا بودن.

مثل وقتایی که فامیل جمع می‌شدیم و من تو هیچ دسته‌ای برای بازی کردن گنجیده نمی‌شدم، تو هیچ رده‌بندی سنی هم جوری نبودم که بازی گرفته شم. زیر ۹ سال هر کی دروازه‌بان مقابل بود از فردا دیگه نمی‌اومد باشگاه. روشی نبود که گل نزده باشم و واقعا با استیصال تمام از مربی می‌خواستن که منو بندازه بیرون از بازی. همین که میومدم بیدون دوباره همه چیز عادی می‌شد.

تو بالا ۱۲ سال هم مشکل اینجا بود که واقعا همونی بودم که تو کشتی بودم. دیگه حتی توپ رو جلوم می‌انداختن می‌گفتن بگیر، باز هم دریبل می‌خوردم. رد شدن از من واقعا کار سختی بود، باید جلوی خودت رو از خنده می‌گرفتی وگرنه مابقی کار چندان سختی نبود.

مسئله اونجایی حاد شد که یهبازی حساس پیش اومد و ایم با بحران مصدومیت روبه‌رو بود. دقیقه ۹۰ ما یک هیچ جلو بودیم و نباید گل می‌خوردیم. واقعا موندم چرا مربی به من نگاه کرد. آخه مگه یادش رفته بود؟ ناموسا الان وقت فرصت جبران دادنه؟ با داد بلند شدم. جان مادرم قسم داد که حواست جمع باشه، فقط توپ اومد زیر پات بزن زیرش به سمت درازه حریف و خیلی روی دروازه حریف تاکید داشت.

من با تعجب شدید پدرم که انگار داشت به مربی فحش می‌داد وارد زمین شدم. کرنر شده بود و رفتم تو محوطه. یه ان چشمم به یه پسره‌ی هم قدم افتاد؛ چ پایی چه گردنی عجب دستی. واقع چی میشد تو کشتی‌گیر بودی من چند تا فن روت اجرا می‌کردم؟ ناگهان بیژن درونم به ندا در اومد؟

×بیژن؟

+ها؟

×بیژن؟!

+بله بله

×آفرین، هان نه بله. الان باید چیکار کنی؟

+باید حواسم باشه بزنم زیر توپ؟

×نه احمق، چرا انقدر خنگی؟

+به جان خودم مربی همین رو گفتا

×احمق، الان وقتشه نبوغ کشتی خودت رو نشون بدی، ببین چه گردنیه؟ چه پاییه؟ راحت میشه دست رو دورش قلاب کرد! الان وقتشه اون فنون کلاسیک مازنی رو اجرا کنی!

یه لحطه نفهمیدم چی شد و به خودم که اومدم دیدم گردن اون پسره تو دستمه و داور بالا سرم ایستاده و نه تنها کارت قرمز نشون داده بلکه داره فحش و لیچار که بارم می‌کنه. فضای برای خود من هم عجیب بود که چطور بعد اجرای فن سالتو بارانداز داور اومد سمتم، اصلا چطور اجازه دادن که من همچین غلطی کنم که گویا همه تو شوک بودن واقعا چه اتفاقی داره می‌افته.گل که زدن من فقط فرار کردم.به باشگاه دنبالم کردن و جلوی اونها پدرم بود. از باشگاه که بیرون اومدم پدرم سریع پرتم کرد تو جوب آب. داد زد: پدر سگ گریه کن الان میان می‌کشنت.

زدم زیر گریه و ملتی که اومدن با دو تا لگد پدرم و هزارتا قسم و ایه و حدیث راضی شدن جونم رو نگیرن. اینطور بود که اقاجان ورزش به من نیومده!

ورزش به من نیومده!