TimTim

سایت خبر خوان

وات د فازترین دعوت به کار من

سه شنبه 11 دی 97 | 00:37 - virgool.io - 37
ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۰

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام + ۱۸ ام + ۱۹ ام

آنچه گذشت: قسمت ۱۹ رو ننوشتم و می پرم قسمت بیستم بعدا خواهم نوشت ولی بدونیم که قسمت ۱۹ بیشتر در مورد خونه پیدا کردن و پیدا کردن راه و چاه چیزای اولیه توی دانشگاه و شهره. که واقعا به مدت چند ماه به شدت اذیت کرد. من هیچ چیزی نمی دونستم. هیچ کسی نمی شناختم. توی دانشگاه کاملا تنها بودم و هیچ هم ورودی نداشتم چون اصلا با ترم اشتباه اومده بودم. واحدها یه مشکلی خوردن و کلا توی برلین اتفاقاتی افتاد که بعدا که قسمت ۱۹ رو نوشتم خواهم گفت.(شایدم دو قسمت نیاز باشه ولی بیشترش ناله های من می شه)

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۰

این قسمت: وات د فازترین دعوت به کار من

سرت رو درد نیارم. خیلی مشکلات زیاد شد و من تقریبا هر کاری می تونستم کردم و یه ماه آخر ترم افتاد رو یه غلطک نصبی. چند جایی رفته بودم سر کار. کارهای کوتاه مدت و نچندان جالب. خیلی زمان و انرژی از آدم می گرفت و تکلیفش هم روشن نبود که کی هست و کی نیست. حسابم داشت خالی می شد و هزینه های زندگی برام کمر شکن شده بود.اگر چند ماه دیگه اینجوری پیش می رفت باید جمع می کردم بر می گشتم ایران چون ویزام رو تمدید نمی کردن. احساس خطر کردم و گفتم تنها راه چاره پیدا کردن یه کار خوبه.

یه کار خوب کاریه که حداقل عمده هزینه های زندگی رو بده و برنامه مشخصی داشته باشه. یعنی بدونم کی سر کار هستم و کی نیستم. آخر ماه چقدر می گیرم. و ترجیحا بتونم تابستون تمام وقت کار کنم که قدری پس انداز کنم. بقیه اش زیاد مهم نیست. هرچی بود بود.

آقا من یه روز پا شدم گفتم از امروز یه کله دنبال کار می گردم تا کار مورد نظرم رو پیدا کنم. تا قبل از اون چندین مدل کار عوض کرده بودم و هیچ کدوم مناسب نبود. یعنی تکلیف آدم توشون معلوم نبود و باز یه انرژی دنبال کار کردن رو حین کار کردن به آدم تحمیل می کرد. (این مفصله ماجراش ولی خلاصه اینکه چند ماه هی مشغول کار عوض کردن بودم.) گفتم از امروز تا وقتی یه کار خوب پیدا نکردم از پای نمی نشینم و سر این کارای بی خود هم نخواهم رفت. یکی دو روز گشتم ولی از اونایی که درخواست دادم خبری نشد. دو سه روز دیگه گشتم. تو یه سایتی مثل دیوار کار و اینا هم هست. برای هرچی بود درخواست فرستادم. (به جز مواردی مثل اونی که استریپر مرد می خواست که اگر سیکس پک داشتم به جای این شکم گنده برای اونم درخواست می فرستادم. شیر چارکی چار عباسی. شکر سیری سه عباسی. بچه رو توی گهواره وا می داره به رقاصی.)

پیش یکی دوتاشون هم رفتم ولی برای خلاصه نمی گم چی شد. گفتم از این هم لااقل برای من چیزی در نمیاد. نه قیافه داریم نه تیپ داریم نه زبانمون خوبه. برم آگهی های توی دانشگاه رو ببینم. از سر تا ته دانشگاه رو نگاه کردم. هر چیزی بود درخواست فرستادم. از کار تحقیقاتی تا یه موردی که کارش این بود که بری تو خیابون ماشین ها رو بشماری. (به نظر مسخره میاد ولی یه شرکتی نیاز به نیرو اینجوری داشت برای برنامه ریزی استراتژیکشون و البته جواب هم نداد.) چیزی پیدا نشد.

دانشگاه های دیگه هم سر زدم. خبری نشد.

یه روز رفتم دانشگاه همینطوری لش کرده بودم تو سایتای کاریابی می گشتم و توی تلگرام آگهی دیدم برای شرکتی در برلین به زبان انگلیسی دنبال کارمند بود. (کسی که آگهی رو داده بود ایرانی بود) آقا ما فرستادیم مدارک مورد نیاز رو به این دوستمون در تلگرام ولی دیگه جواب ما رو نداد که نداد. به گشتن ادامه دادم. خسته شدم. بار و بندیل رو برداشتم تا بیام سمت منزل. گفتم بزار یه نگاه دیگه به برد دانشگاه بندازم.

برد دانشگاه یه دیوار ۱۵ متری هستش که روش در حد دولایه و سه لایه کاغذ چسبیده (بتونم عکس می گیرم اضافه می کنم) همینجوری چشم گردوندم یهو چشمم یه برگه آ۴ خورد که آگهی کار بود از یه شرکت قطعه سازی و یه نفر داشت با فرز کار می کرد. ( از اینجا به بعد می گم شرکت فرزا)

توی مشخصات کسی که می خواستن نوشته بود:

۱- برای قرارداد مادام العمر.

۲- حقوق ساعتی ایکس یورو (قیمت نمی نویسم مشکل پیش نیاد ولی نسبت به کارای دیگه و انتظار من کمی بالاتر بود.)

۳- برای دانشجویان رشته های فنی ترم ۳ به بالا

و چند تا مورد دیگه اینجوری

من همینجوری که به میله اونجا تکیه داده بودم با گوشی باز کردم که یه ایمیل بفرستم براشون.

قبلش نیاز داریم جک عباس آقا رو بدونیم: یه روز یه بنده خدایی می خواد ماشینش رو بشوره می بینه شلنگ نداره می ره از عباس آقای همسایه بگیره. وسط راه می گه نکنه عباس آقا نده شلنگ رو. بر می گرده. تو برگشت می گه نه بابا عباس آقا اینجوری نیست. دوباره سمت خونه عباس آقا می ره یه ذره می ره یهو می گه نکنه عباس آقا عوضی بازی در بیاره نده شلنگ رو و بر می گرده. این اتفاق ده بار تکرار می شه و هر بار شدیدتر. آخرش می ره در خونه عباس آقا (اونم از همه جا بی خبر) رو می زنه فحش رو می کشه بهش که فلان فلان شده چرا شلنگ رو نمی دی؟

نوشتم: خب من که قرارداد مادام العمر نمی خوام. رشته فنی هم نمی خونم. به کارهای فنی هم خیلی آشنایی ندارم. شرایطم این بوده که قبلا در ایران رشته متالورژی تحصیل کردم. به کارهای فنی هم خیلی آشنایی ندارم ولی علاقه دارم. فقط برای مدت تحصیلم کار کنم و البته تا زمانی که بتونم کار در ارتباط با رشته جدیدم پیدا کنم. به اینجای ایمیل که رسیدم خنده ام گرفت. یاد جک عباس آقا افتادم. آقا اصلا نمی خوام کار کنم. تو چی می گی؟ فک کن تو راهرو داشتم برای خودم ریسه می رفتم. به خودم که مسلط شدم آخر ایمیل یه ایموجی خنده گذاشتم و ارسال کردم. اینبار بابت ایموجی خنده و الصاق نکردن رزومه خنده ام گرفته بود.

دو سه روز گذشت. چند جا رفتم برای صحبت و دیدن کار

شرکتی که انگلیسی زبان بود زنگ زدن برای فلان تاریخ می تونی بیای؟ بله می تونم. قرار فیکس کردم. برای دو هفته بعدش بود. نشسته بودم که یه ایمیل از طرف فرزا اومد. تمایل داشتن که یک جلسه حضوری داشته باشیم و یکی دو تا تاریخ پیشنهادی نوشته بودند برای همون چند روز آتی.

دیگه از این لحظه من دو دقیقه می خندیدم. دو دقیقه نگاه سقف می کردم. دو دقیقه تعجب می کردم. و دو دقیقه همه اینا با هم.

خودم رو تصور می کردم که کار مرتبط با متالورژی پیدا کردم و اوضاع پیچیده تر می شه. البته با اون آگهی درب داغونی که اونا زده بودن احتمالا یه شرکت در پیت بوده. وگرنه یه صفحه رنگی چاپ می کردن.

چیزی که بیشتر از همه تعجب من رو بر می انگیخت این بود که اصلا چرا اونجا آگهی زدن؟ دانشگاه ما اصلا رشته فنی نداره که آگهی بزنی دانشجوهای رشته فنی ترم سه به بالا.

درسته که من برای کار به اینجا نخواهم رفت چون هیچ تخصصی ندارم و علاقه ای هم نیست. ولی تصورش هم خنده داره. اصلا نکنه می خوان ببینن کی این ایمیل رو زده مسخره کنن؟ اشکالی نداره بابا فوقش یه جلسه مصاحبه است دیگه. به خودم می گم:

تو متالورژی بخوان و در دجله انداز

که ایزد در برلین دهد باز

آنچه خواهیم دید: وجدانن کل این داستان یه سمت و این دو سه قسمت هم یه سمت. اینجا رسیدیم به هیجان انگیزترین قسمت.

وات د فازترین دعوت به کار من