TimTim

سایت خبر خوان

نیک، همکار همیشه کنجکاو

جمعه 26 بهمن 97 | 22:37 - virgool.io - 33
دوازده ماه مه سال ۲۰۱۸:کافه رنگ داخل هتل شرایتون یکی از جاهای نسبتا ار...

دوازده ماه مه سال ۲۰۱۸:

کافه رنگ داخل هتل شرایتون یکی از جاهای نسبتا ارزون کلگری است برای صبحانه. ولی چون هتل شرایتون خیلی گرون قیمته کمتر کسی میاد به این کافه، فکر می کنند خیلی گرونه و یا فقط مخصوص مهمانان هتله. برای همین تبدیل شده به جای دنج و خلوت و ارزون و با کیفیت عالی. ساعتها میشه نشست کتاب خوند.

من این کافه را خیلی اتفاقی کشف کردم. یکی از پیرمردهای همکار من را دعوت کرد به این کافه. گفت ما الان بیست سال هست هر هفته ساعت ۷ روز جمعه میریم اینجا صبحانه می خوریم و همکارهای قدیمی که با هم در یک دفتر بودیم همدیگر را می بینیم و از حال هم با خبر میشیم. رای گرفتیم گفتند تو هم بیا.

من سه نفرشون را می شناختم در مقاطع زمانی مختلف باهاشون کار کرده بودم ولی هیچ وقت نمی دونستم اینها پشت پرده با هم رفاقت صمیمی دارند چون در ظاهر در محیط کار هیچ رفاقتی را آشکار نمی کردند. سه نفر دیگه هم بودند که نمی شناختم. چند مدت می رفتم.

ولی چون آدم صبح زود بیدار بشو و صبحانه بخوری نیستم دیگه پیچوندم نرفتم. بعد همونی که من را دعوت کرده بود گفت پنج شنبه ها ناهار بیا همون هتل. من پنج شنبه ها اونجا غذا می خورم. اون رو هم یک مدت رفتم بعد دیگه خسته شدم نرفتم. واقعیت این هست که سنشون خیلی از من بیشتر بود و خسته میشدم.

افتخارشون این بود که ما اولین شرکت مهندسی بودم که در دهه ۸۰ میلادی از کامپیوتر استفاده کردیم و کارهامون را کامپیوتری کردیم. به نظر خودشون خیلی پیشرو بودند. ولی در واقعیت بعد از شصت و پنج سالگی دیگه واقعا فسیل شده بودند با اینکه سعی می کردند به روز باشند.

یک ویژگی جالبشون این بود که پول غذاشون را به صورت پول نفد می دادند با کردیت کارت نمی دادند. عادتی که من هم مجبور شدم طبعیت کنم. چون جمعی پول را می ریختند روی میز که پول میز را کلی به صورت دنگی دونگی حساب کنند. عادتش سرم موند و سعی می کنم پول غذا را نقدی بدم نه با کارت.

جالب ترین آدم این جمع پیرمردی بود که من را به جمع دعوت کرد. اسمش نیک بود. یک دختر داشت و دو نوه. زنش سرپرست پرستارهای یک بیمارستان بود. به شدت آدم تنهایی بود و البته تنهایی خودش را دوست داشت. تقریبا هیچ وقتی را با زنش نمی گذروند. هر روز صبحانه و ناهارش بر اساس روتین بود.

هر روز ناهارش را در یک رستوران و با یک آدم دلخواهش می خورد. چهارشنبه ها می رفت استیک هاوس و با برادرش غذا می خورد. سه شنبه ها می رفت رستوران تایلندی با دخترش غذا می خورد. پنج شنبه ها در کافه رنگ تنهایی غذا می خورد و کتاب می خوند. جمعه صبح با دوستان قدیمی اش. بقیه اش رو نمی دونم

هر روز بعد از ظهر که از اداره تعطیل می شد زمستان ها می رفت یک فروشگاه بزرگ نزدیک خونه اش (مال) و یک ساعت اونجا پیاده روی می کرد. تابستون ها می رفت کنار رودخانه پیاده روی. ۶۷ سالش بود و به شدت تناسب اندام داشت.

مسافرت تنهایی خیلی زیاد می رفت. یک جیپ خیلی خیلی قدیمی داشت که تعمیرش کرده بود که کفش را خیلی آورده بود بالا که جایی گیر نکنه. شاید هم جیپ نبود در شناسایی ماشین ها افتضاحم. با این ماشین مسافرت تنهایی می رفت. جایی مورد علاقه اش جنگل های پرت و پلا بود. می رفت داخل جنگل.

دخترش از این کارش خیلی خیلی شاکی بود. می گفت جاهای که من میرم موبایل آنتن نمیده. دخترش نگران این بود که اگر برات اتفاقی بیفته و اونجا گیر کنی نه کسی هست نجاتت بده و نه ما می تونیم ازت خبر داشته باشیم. چندین بار هم گیر افتاده بود ولی یک جوری خلاص شده بود.

عاشق ادبیات و فلسفه بود. تقریبا تمام فیلسوفها و شاعران ایرانی را می شناخت. برای من یکبار ترجمه شعری از سیمین بهبانی را خواند که من به شدت تعجب کردم. گفتم من شعرهاش را خیلی دوست دارم. فیلسوف اسلامی مورد علاقه اش ابن عربی بود. ساعتها می تونست راجع بهش صحبت بکنه.

به من کتاب لولیتا خوانی در تهران آذر نفسی را هدیه داد. البته هدیه که نداد داد که بخونم. بعد که خوندم خواستم بهش پس بدم گفت بده به یک نفر که کتاب را نخوانده. و الان مدتهاست که کتاب دستم هست و هنوز به نفر دیگه ای ندادم.

خوبی نیک اینه که آدم هر وقت دلش براش تنگ بشه می تونه پنج شنبه ناهار بره کافه رنگ و پیداش کنه و با هم ناهار بخورند. نیک الان ۶۹ سالش هست. هنوز تمام وقت کار می کنه. از لینکدن نگاه کردم دیدم آخرین عنوان شغلی اش Senior Project Manager هست. زمانی که پیش ما کار می کرد چشم سوم بود.

من نقشه های که آماده شده بود و تصحیح کرده بودم را قبل از مهر زدن و فرستادن برای ساخت می فرستادم پیشش که به عنوان چشم سوم نگاه کنه همیشه سوالهای خیلی جالبی پیدا می کرد و اشکالات جالبی می گرفت. تخصص کشیدن مو از ماست بود اگر نقشه ای را نیک می گفت خوبه دیگه خیالم راحت میشد مهر می زدم

یک چیز پرت دیگه هم بگم دیگه تمامش کنم. دوستهاش سر به سرش می گذاشتند که ماشین نیک دو هزار دلار هم ارزش نداره. بعد رفته ده هزار دلار داده تمام اطراف ماشین را فایبرگلاس زده به جاش می تونست بره یک ماشین نو بخره. معتقد بود این ماشین با من پیر شده. نمی تونم بندازمش دور ماشین نو بخرم.


پنج روز بعد - نوزدهم ماه مه سال ۲۰۱۸:

دوباره شنبه صبح شد و وقت صبحانه خوری در کافه رنگ


دو هفته بعد - اول ژوین ۲۰۱۸:

بطور غیر منتظره ای امروز با خبر مرگ نیک رو به رو شدم. چهارشنبه در محل کار سکته مغزی کرده به بیمارستان منتقلش کردند به کما رفت و دیشب تمام کرد. اصلا نمی دونم چی باید بگم.

دوازده ژوین ۲۰۱۸:

آگهی ترحیم نیک تنهام عزیز.

هجده ژوین ۲۰۱۸:

نیک یک ویژگی جالبی که داشت این بود که با همه کسانی که در کافه رنگ کار می کردند آشنا بود. به اسم می شناختدشون راجع به زندگی شون بچه هاشون شوهراشون و وضعیت مالی شون اطلاع داشت و هر دفعه باهاشون حال و احوال می کرد و جویای زندگی شون می شد.

هر دفعه هم سعی می کرد دست خالی نباشه. معمولا شکلاتی خوراکی چیزی همراهش داشت که وابسته به اینکه اون روز چه کسی پیش خدمت میز بود به تعداد بچه هاش شکلات یا کاکایو بهش می داد که این رو بده به پسرت فلانی و این هم به دخترت و این رو هم خودت بخور.

انعام دادن در کانادا در رستوران یک رسم نسبتا جا افتاده است. متوسط معمولا ۱۵ درصد هست و بیست درصد و ۲۵ درصد هم گاهی مرسوم هست برای سپاسگذاری از خدمات کسی که مسول میز هست و غذا را میاره و سفارش می گیره و غیره. نیک اخلاق خاصش این بود که معمولا همیشه ۵۰ درصد انعام می داد.

اعتقاد داشت اینهای که در رستوران کار می کنند حقوقشون خیلی کمه و معمولا زندگی شون سخت می گذره و مقدار مهمی از درآمدشون از همین انعام ها است برای همین کمی گشاده دستی در انعام دادن به جایی برنمی خوره.

بیست و هفت ژوین ۲۰۱۸:

از وقتی نیک مرده همه پیرمردهای شرکت ما ترسیدند دچار مشکلی فلسفی شدند. نیک همه چیز زندگیش خیلی مرتب بود. ذهنش بطور دایم فعال بود. ورزش می کرد. مسافرت می رفت و همیشه می خندید. رابطه خیلی خوبی هم با دوستان و خانواده اش داشت. ولی حتی بازنشستگی را ندید. با سکته مغزی برای همیشه رفت.


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife


ویرگول,زندگی,کار,کنجکاو,خاطره,داستان,