TimTim

سایت خبر خوان

نیمه‌ی تاریک آزادی انتخاب

پنج شنبه 1 آذر 97 | 18:33 - virgool.io - 34
کدوم رنگ رو انتخاب می‌کنید؟!روزی که از شهر تولدم، بروجرد، به تهران اوم...
کدوم رنگ رو انتخاب می‌کنید؟!
کدوم رنگ رو انتخاب می‌کنید؟!

روزی که از شهر تولدم، بروجرد، به تهران اومدم، احساس رهایی داشتم. یه نوجوان دانشجو بودم با ظاهری درونگرا و علایق و سلیقه‌های غیرمتعارف که تو شهر خودم اِمکانِ ابرازشون رو نداشتم.

احساس می‌کردم افق‌های گسترده‌تری رو پیش روم می‌بینم، هر کاری بخوام می‌تونم بکنم. دنیای جدیدی به روم باز شده و محدودیت‌هایی که باهاشون بزرگ شدم و جنگیدم یهو کنار رفتن.

داستانی که تو رمان‌های قرن نوزدهم و اوایل مدرنیته زیاد دیده می‌شه؛ مرد یا زنی که از روستا به شهر میاد و به یکباره دچار استحاله‌ی شهرنشینی میشه، تعصب یا خرافه‌ای به چالش کشیده می‌شه و دیدگاه‌ها و سبک‌زندگی جدید، جلوش آغوش باز می‌کنه. احساسِ رهاییِ مدرنیته.

انبوهی از گزینه‌ها روبه‌روم می‌دیدم که قبلن تصورش رو هم نمی‌کردم. موقعیت‌های زیاد شغلی، رابطه، ارزش، تفریح،... اما قضیه به همین خوبی پیش نرفت و مثل اون رمان‌ها هپی اِندینگ نداشت! اینجا می‌خوام راجع به یک جنبه‌ی دیگه‌ی این احساس آزادی حرف بزنم و از رنجی که همراه خودش میاره بگم.

محکومیت به آزادی

داشتن حق انتخاب به آدم احساسِ آزادی میده. هر چی انتخاب‌های بیشتری داشته باشیم از آزادیِ بیشتری برخورداریم. اما وقتی گزینه‌هامون زیاد می‌شه انتخاب کردن سخت می‌شه. در این صورت این آزادی [کنار همه خوبیاش] به همراه خودش رنجِ انتخاب میاره. انتخاب کردن انرژی و زمانِ زیادی از ما می‌گیره. ما محکوم به آزادی می‌شیم و ناچار به انتخاب. و در نهایت مسئولیت همه‌ی این انتخاب‌ها فقط به عهده‌ی خودمونه.

بیاین بهتون بگم منظورم از رنجِ انتخاب چیه:

ما الان همه‌جا و برای هر کاری گزینه‌های زیادی داریم، از خرید تو سوپرمارکت گرفته تا انتخابِ شغل و ازدواج.

تصور کنید وارد سوپرمارکتی می‌شیم که یک شوینده بخریم. ده‌ها مدل مختلف می‌بینیم با رنگ‌ها و اندازه‌ها و قیمت‌های متفاوت. باید اینا رو بررسی کنیم و ببینیم کدوم بهتره، یه کار انرژی‌بر و خسته‌کننده که اصلن هم به چشم نمیاد. تهش هم که از مغازه بیرون میایم، فورن یه گزینه‌ی بهتر خودشو بهمون نشون می‌ده. حتی موقع استفاده از شوینده این فکر به سراغ آدم میاد که نکنه اگه اون یکی رو انتخاب می‌کردم بهتر می‌بود؟ و چون اون همه گزینه پیش روت داشتی، مسئولیت کاملِ این اشتباه به عهده‌ی خودته. اینجوری میشه که گزینه‌های زیاد، احساس رضایت و خوشحالیِ ما رو تو زندگی کم می‌کنه. هرچی گزینه‌های بیشتری داشته باشیم، رضایت کمتری از انتخابمون خواهیم داشت، مخصوصن تو تصمیماتِ کم‌اهمیت.

از یه جایی به بعد انتخاب‌های بیشتر باعث خوشحالی ما نمی‌شن بلکه با بالا بردن استرس باعث نارضایتی ما می‌شن.
از یه جایی به بعد انتخاب‌های بیشتر باعث خوشحالی ما نمی‌شن بلکه با بالا بردن استرس باعث نارضایتی ما می‌شن.


این قضیه از کوچیکترین اتفاقهای زندگیمون تا بزرگترین تصمیماتِ زندگی مثل انتخابِ شغل و همسر رو در بر می‌گیره. من اگه شغلی داشته‌باشم که «مجبور باشم» انجامش بدم، هر روز صبح پا می‌شم و می‌رم سر کار. اما اگه بتونم هر شغلی که می‌خوام رو داشته‌باشم چی؟ اگه هر وقت می‌خوام بتونم انجامش بدم چی؟ فقط می‌شینم پای یوتیوب و هر روز عقب می‌اندازمش! از طرفی مدام از خودم می‌پرسم: آیا این واقعن همون کاری هست که می‌خوام انجام بدم؟ آیا می‌خوام عمرم رو صرف این کار بکنم؟ خوب سوال درستی هم هست، عمر ارزشمندترین چیزیه که دارم. پس داشتن انتخابهای زیاد باعث منفعل شدن هم می‌شه.

این سوال‌ها تمام زندگی ما رو پر می‌کنن و باعث میشن همیشه در حال بررسی و فکر کردن باشیم و نتونیم از زندگی لذت ببریم. از طرفی ما همیشه گزینه‌ی «یک کار دیگه» رو داریم. موقعِ وقت گذروندن با دوستانمون تو کافه‌، فکرمون پیش پارتنرمونه، وقتی پیش پارتنرمون هستیم تو فکرِ کارهامونیم و سر کار، عکس دوستانمون رو تو اینستا چک می‌کنیم. وقتی انتخاب می‌کنیم یک کار رو انجام بدیم در واقع انتخاب کردیم که کارهای دیگه رو انجام ندیم. و اون کارهای دیگه هم جنبه‌های جذابی دارن که باعث کم شدنِ جذابیتِ کاری که الان داریم انجام می‌دیم می‌شه.

وقتی تو تعطیلات داریم به این فکر می‌کنیم که الان همه مسافرتن و چقدر جای پارک می‌تونستم داشته باشم!
وقتی تو تعطیلات داریم به این فکر می‌کنیم که الان همه مسافرتن و چقدر جای پارک می‌تونستم داشته باشم!

پس داشتن حق انتخاب یه نیمه‌های تاریک و سردی هم داره:

  • احساسِ نارضایتی به خاطر مقایسه کردن با سایر گزینه‌ها.
  • انتخاب‌های زیاد، به جای آزادی دادن، ما رو فلج می‌کنه.
  • از انتخاب کردن فرار می‌کنیم و منفعل می‌شیم.
  • کارها رو به آینده موکول می‌کنیم.
  • در لحظه نبودن.
  • درگیرِ فکر کردنِ همیشگی .


رویکرد ما انسانها در مقابله با رنجِ انتخاب

اما ما انسان‌ها برای کم کردن این مشکلات چه کارایی می‌کنیم؟

خوب آدمها راه‌های زیادی پیدا کردن. مثلن وقتی درگیرِ زندگیِ روزمره باشی، این رنج انتخاب کم می‌شه. راه‌حلی که تهران خیلی خوب بلده! کسی که غرق در مشغولیات زندگی می‌شه، اصلن وقت برای خیلی از این فکرها نداره. مسیر روزمره‌ی زندگی در شهرهای بزرگ برای ما انتخاب‌ها رو انجام می‌ده و ما به راحتی می‌تونیم از اونا پیروی کنیم و دیگه لازم نیست خودمون انتخاب کنیم.

خوشحالم که هیچوقت به خودم اجازه‌ی انتخابِ این راه رو ندادم. همیشه یادم بود که برای زندگیم رویاهای دیگه‌ای داشتم.

راه دوم، پیروی از مرجعی هست که به روشنی به ما بگه کدوم انتخاب، انتخابِ مطلقن و اساسن درستی هست. مرجعی که آدم‌ها رو از سردرگمی رها می‌کنه و دوباره احساسِ آرامش‌بخشِ انتخاب‌هایِ مطلقن درست رو به ما برمی‌گردونه. به این امر بنیادگرایی می‌گن و انواع مذاهب، عرفان‌ها و معارف جدید، سکولاریسم و علم‌گرایی رو می‌تونه شامل بشه. هر چیزی که پیروانش اون رو مطلقن درست می‌دونن و هر جا، هر ایدئولوژی‌ای مقابلش قرار بگیره به راحتی رد می‌کنن. به این شکل فقط یک انتخاب هست و اون هم حرفِ مرجعِ اعتقادی.

مشکلِ این روش اینه که آدم مثل دوران پیش از مدرنیته، دوباره آزادیش رو از دست می‌ده. همچنین دیدگاهی بسته و یک جانبه نسبت به دنیا پیدا می‌کنه و روشن‌بینی ازش گرفته می‌شه. اعتقاد به حقیقتِ مطلق راه شک رو تو دل آدم می‌بنده و نمی‌گذاره انتخاب‌هایی با دیدِ باز داشته باشیم و در یک کلمه آدم رو متعصب می‌کنه. و این باعث میشه ارتباطاتمون با بقیه آدم‌ها دچار تنش و ناراحتی باشه.

البته راه سومی هم هست که آدم به گزینه‌های مختلف فکر کنه و بعد تصمیم بگیره چطور بین گزینه‌ها انتخاب کنه. خبر خوب اینه که توانایی این رو داریم که آزادانه انتخاب کنیم و دچار رنج انتخاب نشیم. شدنیه ولی سخته!


چطور آزادانه انتخاب کنیم ولی خوشحال باشیم!

در طول مطالعه راجع به رنج انتخاب، این بلای مدرنیته، به جمع‌بندی‌هایی رسیدم. مشکلاتی که در بالا دسته‌بندی کردم رو بررسی کردم و این راه حل‌ها رو استنتاج کردم:

انتخاب بر اساس خواسته‌هامون نه گزینه‌های موجود

اگه بخوایم بین گزینه‌های موجود انتخاب کنیم همیشه ممکنه تهش ناراضی باشیم. در عوض باید به این فکر کنیم که خودمون چی می‌خوایم و چه رویاهایی براش داریم. هر چی دقیق‌تر بدونیم چه‌جور چیزی می‌خوایم، گزینه‌های موجود کمتر می‌شه و راحت‌تر می‌تونیم انتخاب می‌کنیم. در نتیجه از انتخابمون رضایت بیشتری خواهیم داشت.

جدا کردنِ وقتِ «فکر کردن» و «عمل کردن»

آدم در هر لحظه می‌تونه یک کار رو درست انجام بده: یا فکر می‌کنه، یا عمل. پس وقتی داری کاری انجام می‌دی، اگه سعی کنی بدون تحلیل و بررسی، فقط همون کار رو انجام بدی، خستگی انتخاب و چه‌کنم‌هایِ اون کار رو از خودت دور می‌کنی.

تصمیم طبق اعتقاد و احساس (اسنپ جاجمنت)

اسنپ جاجمنت یعنی انتخابِ سریع و بی‌پروا مبتنی بر احساس لحظه‌ای نسبت به اون چیز. انتخاب‌هایی که براساس اسنپ جاجمنت انجام می‌شن رضایت بیشتری رو می‌تونن در ما ایجاد کنن. زمان انتخاب کردن و فکر کردن هم نداره و آدم در یک لحظه انتخابش رو کرده. تو کتاب «در یک چشم به هم زدن»، آقای گِلَدوِل راجع به همین موضوع صحبت می‌کنه. یکی از قسمت‌های پادکست بی‌پلاس، علی بندری هم خلاصه‌ی این کتاب رو می‌گه و چون خیلی خوب میگه من دیگه توضیحی نمی‌دم راجع بهش. برین گوشش بدین.

گاهی انتخابها موهومی هستند!

بهش می‌گن fake choice. یعنی وقتی دو گزینه در نهایت به یک نتیجه ختم میشن. وقتی یه مقدار از بالاتر به مسائلمون نگاه کنیم می‌بینیم خیلی از انتخاب‌های ما به نتیجه‌ی یکسانی ختم میشن. مثال سوپرمارکتِ اول مقاله رو یادتونه؟ همه‌ی اون شوینده‌ها با برندهای مختلف یک کار رو انجام میدن. اختلافشون اونقدر فاحش نیست که ارزش اون وقت گذاشتن و انتخاب کردن رو داشته باشه!

داشتن اصول و اعتقاد

مدرنیته با خودش نسبی‌گرایی آورده و این باعث شده علارغم همه خوبیاش، گاهی جای خالی اون اطمینانِ سنت احساس بشه. مشکل نسبی‌گرایی اینه که نمی‌تونی از هیچ چیزی مطمئن باشی. نسبی‌گرایی می‌گه همه‌چیز می‌تونه درست باشه، همه‌چیز فقط یه دیدگاهه مثل بقیه دیدگاه‌ها. این یعنی هیچ قضاوتی نمی‌شه کرد. حقیقت مطلقی وجود نداره. این دیدگاه خیلی خوب با همه چیز دنیای مدرن همسو به نظر میاد اما اشکال‌هاش هم به وضوح دیده میشه. برای مثال نسبی‌گرایی می‌گه این هولوکاست فقط یک رویکرد یهودی نسبت به یه اتفاق تاریخی هست، دیدگاه‌های دیگه‌ای هم هست که میگه همچین اتفاقی رخ نداده و همه این دیدگاه‌ها به یک اندازه درست هستند.

بنابراین برای اینکه بشه انتخاب کرد باید اصول و اعتقاداتی داشت وگرنه تو چرخه‌ی منفعل‌کننده و ناامید‌کننده‌ی نسبی‌گرایی می‌افتیم.

اختصاص دادن زمان‌هایی برای شک، تردید، تفکر و سوال کردن درباره اعتقاداتمون

بدونِ شک کردن به اعتقاداتمون دچار تعصب می‌شیم و تعصب انتخابِ آزادانه رو از ما سلب می‌کنه. در ضمن وقتی تو انتخاب‌های اصلی زندگیمون مشکل داریم گاهی یه نشونه‌ست. نشونه‌ی اینکه خواسته‌ها و رویاهای درونیمون رو درست نمی‌دونیم. یعنی اشتیاقی که باید داشته باشیم تا بدون فکر دنبال رویامون بریم رو نداریم و این ما رو دچار ملال می‌کنه. به خودتون فرصتی برای فکر کردن و مطالعه بدین. اشتیاق شما رو مطمعن می‌کنه که فقط یک کار هست که شما در این لحظه دوست دارین انجام بدین، اشتیاق همه‌ی گزینه‌های دیگه رو از پیش روتون پاک می‌کنه.

برده‌داری نوین ایسه!

در آخر می‌خوام بازی‌ای رو بهتون معرفی کنم که من و همخونه‌هام برای رهایی از این رنج انتخاب درست کردیم. این روزها تو خونه‌ی ما، هر روز یک نفر ارباب و دو نفرِ دیگه برده هستن و فردا یک نفر دیگه. ارباب برای برده‌ها انتخاب می‌کنه که کی، چیکار کنه و اونا هم بدون اینکه لازم باشه فکر و بررسی کنن طبق لیست کاراشون رو انجام می‌دن. ما هم‌دیگه رو خوب می‌شناسیم، خواسته‌ها و نیازهای هم رو می‌دونیم و ارباب تو برنامه‌ریزی کارِ برده‌ها علاوه بر کارهای خونه به همه اینا توجه می‌کنه. در واقع برده‌ها مجبورن کارهایی که دوست دارن رو بدون فکر کردن و انتخاب کردن انجام بدن.

گاهی دلیلِ سختیِ انتخاب ترس‌های ماست. ترس‌های عمیقی مثل ترس از شکست یا ترس از تنهایی. این ترس‌ها اینقدر قوی هستن که می‌تونن تمام عمر انتخاب‌های آدم رو تحت تاثیر خودش بگذاره. و یه دوستِ خوب که تو رو عمیق می‌شناسه خیلی خوب می‌تونه به تو انرژی لازم برای مقابله باهاشون رو بده.

این روش فعلن برای ما خوب جواب داده و فان هم هست.

لیست کارهای امروز من که ارشاد امر کرده انجام بدم!
لیست کارهای امروز من که ارشاد امر کرده انجام بدم!


منابع:

کتاب اعتقاد بدون تعصب (با عنوان انگلیسی: In praise of doubt) از پیتر برگر و آنتوان زایدرولد. لینک ترجمه‌ی کتاب

پارادوکس انتخاب از بری شوارتز. لینک خلاصه‌ی کتاب

پادکست بی‌پلاس، قسمت در یک چشم به هم زدن

نیمه‌ی تاریک آزادی انتخاب