TimTim

سایت خبر خوان

آقا ببخشید؛ شمال کدوم طرفه؟

دوشنبه 10 دی 97 | 12:37 - virgool.io - 49
ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۸

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام

آنچه گذشت: کارهای اداری رو انجام دادم ولی دیگه برای برگشتن خیلی دیر شده بود و قطاری نبود.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۸

این قسمت: آقا ببخشید؛ شمال کدوم طرفه؟

چند تا راه برای برگشتن بود. یکی یه اپ اشتراک خودرویی مثل اسنپ و تپ سی ولی برای بین شهری. یکی اتوبوس های بین شهری و یکی هم قطار. از توی اپ ها می شد دید که دو گزینه اولی دیگه وجود ندارند. بلیط برای قطار بود. همچنان که به سمت ایستگاه می رفتم تلاش کردم به شکل آنلاین بخرم. همه گزینه ها حدودا ۷۵ یورو بود و یکی ۳۴ یورو. به خصوص که من هنوز کار نمی کردم و از جیب می خوردم حتی یه یورو هم مهم بود. هنوزم هست. اومدم اون ۳۴ یورویی رو بخرم. ولی نمی دونم چه مشکلی توی کارت بانکیم بود که امکان خرید نداشتم. گفتم خب اشکال نداره می رم اونجا حضوری می خرم. هوا که تاریک بود و توی راه که بودم برف شروع کرده بود به باریدن.

رسیدم بالاخره به ایستگاه اصلی. یه ساختمان عظیم که برای برلین از اهمیت خاصی برخورداره. کلا در آلمان در هر شهری یکی از مهم ترین ساختمان ها ایستگاه اصلی قطار هستش. برای همین کاملا عادی هست که ساختمون خیلی خفنی باشه که ۳ میلیارد یورو هزینه ساختش باشه. اینجا حداقل سرد نبود. به سمت باجه ها و دستگاه ها که رفتم دیدم اصلا چنین چیزی که من دیده بودم وجود خارجی نداره. اون بلیط دیگه موجود نبود. شت

و باز هم شت.

یه چند دقیقه نشستم. ای بابا. چاره ای دیگه نداریم. همون گرونه رو می گیریم. چه می شه کرد؟ به سمت دستگاه و انتخاب بلیط گرون تر. انتخاب کردم و فشردن دکمه بعدی؛ بعدی؛ بعدی.... برای رزرو صندلی ۵ یورو اضافه می شود. ای بابا سگ خورد. من رو برسون خونه هر کاری می خوای بکن. بعدی... چشمم خورد به یه پیام.

این بلیط تا شهر براونشوایگ می باشد و تضمینی برای رسیدن به قطار بعدی ندارد.(حرکت قطار بعدی خاکستری بود)

بابا این چه وضعشه؟ یعنی ما رو می خوای ببری یه شهر دیگه ساعت یک شب ول کنی رو هوا؟ براش ۸۰ یورو هم می خوای؟ عجب گیری کردیما.

انقدر راه رفتم پاهام درد می کرد. جایی هم واسه نشستن نداره لعنتی. یعنی سه میلیارد یورو خرج کردی دو تا دونه نیمکت می زاشتی. یه جا برا شارژ کردن موبایل می زاشتی. (داخل قطارها پریز هست ولی بیرون چی؟) اینجا هم که ۱۸ تا خط داره ولی یه دونه اش به ما نمی رسه. شاید به خاطر اینکه من نویسنده خوبی نیستم نتونم حس و حال اون لحظه رو خوب برسونم ولی حسابی خودم رو درمونده و دست و پا چلفتی احساس می کردم. قشنگ درک می کردم که وقتی می گن غربت یعنی چی. دونه دونه فروشگاه های توی ایستگاه بسته شده بودن و اون باقی مونده ها هم دونه دونه چراغشون خاموش می شد.

اگر توی ایران بودم هر شهری که بودم یا یه آشنا داشتم یا تو شهرای نزدیکش.درسته ارتباط نزدیکی نمونده با بچه های دانشگاه ولی لااقل به مناسبت شهر دیگه ای درس خوندن توی هر شهر یه نفر هست که بشناسیمش. حداقل در این حد که اسمش رو بدونم. اگر اینجا یکی از شهرای ایران بود شاید می رفتم سمت یه مسجدی جایی(نمی دونم مساجد هنوز کسی رو راه می دن یا نه). اگر مشهد بود شاید می رفتم حرم امام رضا. اگر ایران بود می رفتم نمازخونه چند دقیقه می نشستم لااقل یه چیزی به ذهنم می رسید. کاش لااقل می تونستم زنگ بزنم خونه. حرف زدن با کسی که خونه است هم می تونه مفید باشهو همین که یکی از اعضای خونواده بگه «اشکالی نداره می تونی» هم خودش کلی می ارزه. ولی الان اونا هم خواب هستن. بالاخره کریستف کلمب فامیل بودن و به عنوان اولین نفر خارج رفتن یه هزینه های اینطوری هم داره دیگه.

پس اونی که هی می گن غربت؛ غربت اینه. اینه که هیچ احدی نباشه.

توی ذهنم تصویر رودهایی که از کنارشون امروز رد شده بودم و یخ زده بودن می اومد. واقعا سرد بود. من دیگه پاهام نمی تونه وزنم رو تحمل کنه. کوله پشتیم سنگینه و کمرم خسته شده. خب یه لحظه موقع خوندن به خودت مهلت بده ببین تو بودی چیکار می کردی؟



من دیگه نمی تونم وایسم. نمازخونه نداره. نیمکت هم نداره. چه وضعشه. خب من می دونم که تو تصمیم یهویی زیاد خوب نیستم ولی بزار به خودم یه ذره زمان بدم شاید چیزی به ذهنم رسید. می رم یه گوشه بشینم چند دقیقه ببینم چی می شه. یه جا نشستم و چند دقیقه نگاه مردم می کردم که می اومدن و می رفتن و تعدادشون که با نزدیک شدن به آخر شب کم می شد. حتی فکر اینکه کل شب اینجا باشم هم مسخره است. بعد از اینکه یه ذره نشستم به ذهنم رسید دنبال هتل بگردم. نهایتش اینه که یه صد یورویی پیاده می شیم دیگه. نکته کلیدی اینجا حفظ آرامشه. نگران نباش و آرامشت رو حفظ کن.

بعد از چند تا سرچ توی گوگل رسیدم به اپ بوکینگ دات کام توی گوگل پلی. پیغام کم بودن شارژ باطری. اونم نصب کردم. با اولین جست و جویه متل ارزون پیدا کردم؛ که اتفاقا تو همون محله ایستگاه قطار بود. ولی نوشته بود:

تنها یک تخت خالی.

پیغام کم بودن شارژ باطری. دکمه رزرو... بعدی ... بعدی.... پرداخت ممکن نیست. ای بابا. ای بابا. پرداخت با پی پال.... بعدی رمز: رمز وارد شده اشتباه است.پیغام کم بودن شارژ باطری. ای بابا ای بابا. شارژ گوشی هم وقت گیر آورده ها. یه تیکه کاغذ در آوردم اسم متل رو روش نوشتم به همراه آدرس. هنوز چند درصد شارژ داشتم. توی گوگل مپ آدرس رو نگاه کردم. و به ساده ترین و سریع ترین شیوه ای که می شد نوشتم. خب از خیابون فلان به سمت جنوب می رم. تقاطع فلان خیابون بسان به سمت غرب می رم و یکی دو تا پیچ دیگه اینجوری. تصویر گوشی سیاه شد و نشان سامسونگ اومد روی صفحه.

از اینجا خودم بودم و خودم.

وقتی برای تلف کردن نبود. زدم بیرون. هوا سردتر و برف شدیدتر شده. من یه تیکه کاغذ داشتم که روش چند تا اسم عجیب که برای اولین بار می دیدم نوشته شده بود با چند تا جهت جغرافیایی. اگر توی تهران بزرگ شده باشی خود به خود از نگاه کردن به شیب و جهت خیابون ها می تونی حس کنی شمال کدوم طرفه ولی برلین خیلی صاف تر از تهرانه. باز اگر آسمون صاف تر بود شاید با دیدن ستاره قطبی می شد جهت رو پیدا کرد. با فکر کردن بهش هم خنده ام گرفته بود. فکر کن بری به یه نفر بگی آقا ببخشید قطب شمال کدوم طرفه؟ وضعیت کمیکی بود در نوع خودش. از یه طرف دیگه می ترسیدم با دیر رسیدن همون یه دونه تخت هم از دست بره.

سرت رو درد نیارم با سرعت تمام که خیلی هم زیاد نبود و کمی شانس و حس ششم در جهت یابی خودم رو رسوندم به متل مذکور. وقتی پذیرشش گفت بله جا داریم دلم می خواست همونجا بشینم کفشم که توش آب رفته بود رو در بیارم بگم من رو همینجوری ببر بنداز رو تخت. تو یه اتاقی فکر کنم هشت یا ده تا تخت یه دونه جا به من رسید. همینکه من شارژر داشته باشم و یه دوش بتونم بگیرم بهترین جای دنیا هستم.

برای فرداش یه بلیط اتوبوس گرفتم و برگشتم. توی راه همش به این فکر می کردم که عجب درسی بود این اتفاق. واقعا همیشه راه حل هست انگار فقط کافیه برای پیدا کردنش کمی به خودم زمان بدم. مهم تر از این نکته این بود که الان درک می کنم که چرا آدمایی که سن و تجربه بیشتری دارند از اتفاقات و تلاطم های زندگی کمتر متاثر می شن. انگار موج بزرگه که بهت بزنه دیگه موج های کوچیک تر چندان اثری ندارن. الان می فهمم چرا خیلی چیزا برای پدرم مهم نیست چون موج های خیلی بزرگتری دیده. خیلی خیلی بزرگتر از تصور من. الان می فهمم اون روزی که من تصادف کرده بودم و پدرم رسید بالای سرم و اونقدر نگران بود یعنی چی. الان تازه درک می کنم اون موج چقدر بزرگ بود.


توی قسمت بعد من شروع می کنم به واحد برداشتن و بعد گشتن دنبال کار. که در این بین عجیب ترین اتفاق زندگیم رخ می ده (یا قسمت بعد یا بعدیش)

آقا ببخشید؛ شمال کدوم طرفه؟