TimTim

سایت خبر خوان

سی سالگی

سه شنبه 6 فروردین 98 | 15:37 - virgool.io - 30
كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى                                   ...

كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى                                       كه به كوى مى فروشان دو هزار جم به جامى

چند روز ديگه تولدمه، تولد سى سالگى. هيچوقت نتونستم متقاعد بشم كه چرا تاريخ به دنيا اومدن يه آدم ميتونه مهم باشه؟ اونم يه آدمى كه نه نامى داره و نه نشونى. چه برسه  به اين كه بخواد جشن هم گرفته بشه. معمولاً حواسم به روز تولدم نيست. اما اينبار فرق ميكنه. راستش از مدت ها قبل ياد اين يكى بودم. شايد از دو سال پيش. و حالا همه اصرار دارن چيزى رو جشن بگيرن كه من با تمام وجودم دارم سعى ميكنم فراموشش كنم. خنده داره، نه؟

شده ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم                                              كه به همت عزيزان برسم به نيك نامى

بايد قبول كرد كه سى سالگى با بقيه فرق داره. شايد به خاطر اينكه تا قبل از سى سالگى همه ى اشتباهاتت قابل گذشت و فراموشيه. ميتونى هربار كه خطايى كردى به استناد بند جوونى و خامى از خودت بگذرى و دلت رو خوش كنى كه اون اشتباه قراره بزرگترت كنه و چراغ راهت بشه. اما از سى به بعد ديگه اشتباهاتت عاقلترت نميكنن، بلكه بيشتر زخمى موندگار ميشن روى پيكره ى فرتوت خاطراتت. روزهاى بعد از سى سالگى اونقدر زياد نيست كه بتونى هر چيزى رو به فراموشى بسپرى.

تو كه كيميافروشى نظرى به قلب ما كن                                               كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى

توى طعم گيلاس، اون مردى كه در به در دنبال كسى مى گشت تا براى خودكشى كمكش كنه، مدام با اين سئوال روبرو ميشد كه آخه براى چى؟ تو ديگه دردت چيه با اين وضعت؟ اونم خيلياشو بى جواب ميذاشت، فقط يه بار به يكيشون گفت: «ميتونم بگم، اگر بهتم بگم ميفهميش، اما نميتونى حسش كنى، پس ولش كن.» فقط يه طوطى رو تصور كن كه با پرا و منقار رنگى قشنگش توى يه قفس بزرگ و شيك ازش نگهدارى ميكنن. همه دورش ميچرخن، بهش ميرسن و با لبخند باهاش حرف ميزنن، به اميد روزى كه اونم بالاخره زبون باز كنه و حرف بزنه و حال بقيه رو بهتر كنه. حالا فكر كن چى ميشه اگر خود طوطى بدونه قرار نيست هيچوقت زبون باز كنه؟ چه حالى داره وقتى هربار صورت مهربون آدماى دور و برشو ميبينه؟  هربار كه بهش غذا ميدن؟ بهش ميخندن؟ ازش تعريف ميكنن؟

عجب از وفاى جانان كه عنايتى نفرمود                                        نه به نامه اى پيامى نه به خامه اى سلامى

تنها فايده ى نااميدى خودشه. ينى همون نااميدى. نميشه انكار كرد كه زندگى بدون شور و اميد، زندگى قشنگى نيست. خلاصه و جان كلام اين ميشه كه به آدم نااميد خوش نميگذره. اما در اين ميون يه آرامشى هم هست كه فقط وقتى به سراغت مياد كه از همه چيز و همه كس نااميد شدى. على الخصوص از همه كس. آرامش ناب ناشى از دلسردى. اينكه ميدونى خبرى نيست. اينكه ديگه دلت به هر بهونه اى نميلرزه. همه چيز يكبار فرو ريخته و زلزله ى بعدى هرچقدرم كه قوى باشه نميتونه چيز زيادى ازت بگيره. ديگه آروم ميشى و دست و پاى الكى نميزنى. فقط گاهى كه ياد روزاى قشنگت ميوفتى يا ياد حرفاى قشنگى كه شنيدى، با تعجب از خودت ميپرسى همه ش همين بود؟ و جوابشم به كوتاهى سئوالشه؛ همه ش همين بود.

به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت                                          كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى

چند هفته ى پيش يه فيلمى ديدم، ازين كمدى دراماى دست دوى هاليوودى. داستان در مورد مردى بود كه يه روز سرزده برميگرده خونه و متوجه ى خيانت همسر و رئيسش ميشه. زنش رو ترك ميكنه و از كارش استعفاء ميده. توى همين گير و دار پدرشم ميميره و ازونجايى كه يهودى بودن بايد طبق سنت آئينيشون، هفت روز همه ى خانواده تو خونه ى پدرى بست ميشستن و آشناها و فاميل بهشون سر ميزدن. تو يكى از همين روزاى بست نشستن تو خونه، مادر خانواده به همين مرد اول قصه ميگه امروز اين كت باباتو بپوش، خيلى بهت مياد. و همينطور كه خيلى مادرانه داشت يقه ى كتو توى تن پسرش صاف ميكرد بهش گفت چرا اين روزاى آخر به پدرت سرنزدى؟ ميترسيدى از خودت نااميدش كنى؟ پسرش گفت من خودم از خودم نااميد شدم، منو ببين؛ ديگه براى هيچى نداشتن زيادى پير شدم.

ویرگول,سی سالگی,تولد,دلنوشته,دلتنگی,