TimTim

سایت خبر خوان

زندگی و گودالی پر از لجن...

شنبه 20 بهمن 97 | 02:37 - virgool.io - 48
حس نمیکنم مال این فضا هستم. حس نمیکنم مال این زمان هستم. حس میکنم زمان...

حس نمیکنم مال این فضا هستم. حس نمیکنم مال این زمان هستم. حس میکنم زمانی بوده ام. اما رابطه روحم با این مکان و زمان قطع شده است. آن خود تنهای جدیدم را دوست دارم که دلش پرواز می خواهد. آن خود جدیدم با مختصات جدیدش که حواس و گیرنده های قوی تری دارد را بیشتر دوست دارم. دلم میخواهد همین لحظه دنیایم عوض شود. از این دنیای واقعی اجباری و زیستن در فضایی که کمترین سهمی در تزیین آن دارم خسته ام. چرا معجزه واقعی نیست؟ چرا فقط توی فیلمها آدمها به دنیای خیالی اشان دسترسی دارند.


طبقه چهارم ساختمان مهندسی و هنر نشسته روی نیمکت چوبی. از طبقه پایین صدای پیانو می آید. کسی از بچه های هنر است حتما که دلنشین می نوازد. نیمطبقه چهارم با دیوار شیشه ای بالکن مانندی به طبقه سوم اشراف دارد. و این پیانو نوازی حسابی به دلش می چسبد.

کاش هنر و موسیقی واقعیت زندگی بود. کاش میشد پاهایم از این زمین بلند شود و پرواز کنم. بی مسئولیت و راحت بدون نگرانی از آینده بروم همانجاییکه "الان" دلم خوش است. آنجاییکه الان می دانم ...[ حتی این را هم نمی توانم بنویسم ]
واقعیت... آه ... ای واقعیت لعنتی به درد نخور و ظالم. کاش نبودی... کاش ... چقدر کاش توی دلم نشسته. کدام را آواز کنم وقتی می دانم هیچکدام به دست آمدنی نیست...

باطری لپ تاپش دارد می میرد و صدای پیانو دلش را برده. با گوشی موسیقی را ضبط می کند. هر نت این پیانو نوازی پرتش میکند به یک خاطره ناموجود. به یک سرزمین فتح نشده. به یک دنیای نامرئی. زیستن رویای در دنیایی که نیست و نخواهد بود بهترین اتفاق این روزهاست. وقتی فقط برای لحظه هایی در روز با اشک و حسرت خودش را در آن دشت و کنار ساحل تصور میکند. پای کوه باد ملایمی که موهایش را نوازش میکند و کلمه هایی که در گوشش زمزمه می شود. چه دقایق شیرین اما ناموجودی...


دوست دارم زندگی دیگران را بچشم. فقیر باشم. کودک کار باشم. دختری تنها باشم در خیابانی تاریک که از پیاده روی در خنکی هوا لذت می برد -این یکی را از همه بیشتر می خواهم. یا پسری باشم که از سخره بالا می رود. مردی 40 ساله که کار آفرین است و موفقیت توی چشمانش می درخشد. ورزشکاری که روی سکو مدال طلا می گیرد. یا زنی در آستانه 30 سالگی که عکس های نوجوانی اش را مرور میکند و عاشق است و منتظر ویبره موبایل است که هر بار قلبش را از جا میکند. کجای این زندگی ها عجیب است؟ کجایش ناممکن است؟ چرا همه این زندگی های ساده حسرت من است.


نوازنده حالا انگشتانش را سریعتر روی دگمه های پیانو می لغزاند. حالا قلبش مچاله میشود از تصور و خیالاتش. از اینکه دستش را که دراز میکند به چیزی نمی رسد. چشمانش را می بندد و برای هزارمین بار آرزو میکند که کاش حداقل "نبود". کاش زندگی این فرصت را به او نمی داد. حالا که زندگی زنجیر است، کاش انتخاب این زنجیر و زندان لااقل اختیاری بود.
صدای بلند اعتراض یکنفر که از تراس شیشه ای طبقه چهارم تا کمر خم شده به سمت پایین و از نوازنده میخواهد که بس کند چون او نمی تواند روی کارش تمرکز داشته باشد، از خیال و آرزو ها پرتش میکند روی زمین سفت واقعیت بی رحم. این است زندگی...


تنها چیزی واقعی لذت بخش این روزهایم تنهایی است که برای به دست آوردنش باید بجنگم. کاش این یکی همه جا ریخته بود. جمع میکردم توی کوله ام هر جا میخواستم تنها میشدم. ناگهان ماشین بزرگی از توی گودال پر از لجن رد شد و همه واقعیت سرتاپایم را مزین کرد. این است زندگی ...



زندگی و گودالی پر از لجن...