TimTim

سایت خبر خوان

زندگی ساده من - قسمت پنجم

دوشنبه 22 بهمن 97 | 14:39 - virgool.io - 3
اون سال ها اتفاقات عجیبی رو تجربه کردم که البته فکر میکنم برای همه ای...


اون سال ها اتفاقات عجیبی رو تجربه کردم که البته فکر میکنم برای همه اینطوری باشه . مخصوصا برای همه هم نسل های من .اوایل دانشگاه خیلی خجالتی بودم و مخصوصا با پسرها دوست نداشتم صحبت کنم ولی دو سال اخر دانشگاه اصلا وجود هیچ کسی برام مهم نبود. نه این که آدم مغروری باشم.

هیچ وقت تو زندگی دلم نمیخواست وابسته چیزی بشم چون به صورت ناخودآگاه خاطرات بد وابستگی و دوست داشتن یه جایی ته قلبم رو گاهی فشار میداد. دیگه سر کلاس راحت حرف میزدم و از کنار همه راحت میگذشتم. میتونم بگم من اون سال ها واقعا تو دانشگاه با کسی دوست نبودم و اصلا دلم هم نمیخواست با کسی دوست باشم.

بعد ها فهمیدم که خیلی بچه ها مخصوصا پسرها دوست داشتن با من دوست بشن (دوست دانشگاهی) ولی از من به خاطر جدیتم میترسیدن که مثلا اگه بهم چیزی بگن یهو وسط دانشگاه جیغ و داد کنم. البته اینا رو موقعی میگفتن که میفهمیدن خیلی آدم جدی ای نیستم.

زیاد شوخی میکردم ولی آدمی نبودم که همه چیز زندگی رو شوخی بگیرم. اگه قرار بود کاری رو انجام بدم حتما سر موقع انجام میدادم. اگه پروژه گروهی داشتیم به صورت پیش فرض رهبری رو به دست می گرفتم و به همه سخت میگرفتم و اگه کسی کم کاری میکرد باهاش برخورد میکردم که تکلیفش رو مشخص کنه و بهش پیشنهاد میدادم اگه بلد نیست کمکش کنیم که یاد بگیره و انجام بده و اگه بلده و نمیخواد انجام بده که با استاد صحبت کنیم بره تو یه گروه دیگه که این طرز فکر بعد ها تو کار خیلی برام دردسر ساز شد. برای همین از نظر بعضی ها ادم منفوری بودم و بی احساس و از نظر بعضی ها دوست داشتنی و منطقی.

ترم آخر روابطم بهتر شده بود حتی با استاد ها . دیگه میتونستم با چند نفری حرف بزنم و اطرافیام دوباره از هر گروهی شده بودن. برام ظاهر آدما مهم نبود. ممکن بود یه گوشه دانشگاه با یه دختر مثل خودم حرف بزنم تو کلاس کنار شیطون ترین بچه های کلاس باشم یا یه جای دیگه با یه دختر چادری دست بدم و بخندیم

از در دانشگاه که میومدم تو یا میرفتم بیرون همیشه چند نفر پیدا میشدن که با یه لبخند ساده و بدون هیچ حرفی با هم حال و احوال کنیم و بعدش هم ندونیم این لبخند ممکنه آخرین لبخندی باشه که از هم میبینیم. سال ۸۸ اومد و اتفاقا افتاد. مثل این بود که یه کشتی غرق شده و آخرین قایق های نجات دارن دریا رو به سمت ساحل ترک میکنن. منم گفتم میرم از ایران و دیگه برنمیگردم. اولین بار از دانشگاه به عنوان ذخیره پذیرش اومد ولی بهم ویزا ندادن. حالم گرفته شد.

یه مدت نیاز داشتم تا دوباره بهتر شم. هیچ وقت برای خودم قانون نمیزاشتم که باید تو این مدت زمان بهتر شم. مثل همون بخیه هایی بود که هر دفعه به روحم میزدم و باید صبر میکردم تا دردش کمتر شه. با گذشت زمان یادم میرفت که یه روزی زخمی شده بودم در حالی که زخم ها همشون اونجا بودن

ترم آخر یه پروژه برنامه نویسی داشتم. کلا دو ترم آخر به شدت درسم خوب شده بود همیشه نمرات بالایی میگرفتم. سوال اکثر استادا این بود که الان دارم کجا کار میکنم چون خیلی قدرت تحلیل خوبی داشتم و معمولا تو درس های عملی قوی تر از بقیه ظاهر میشدم . ولی اعتماد به نفس کافی نداشتم بعد چند سال حس میکردم یه چیزی عجیبه که من دارم خوب عمل میکنم. به نظرم یه جای کار اشتباه بود و من نباید اینقدر خوب میشدم. گاهی فکر میکردم شاید مشکل از بقیست که خیلی بد شدن و باعث شده که بقیه فکر کنن من خوب هستم.

یادمه اولین باری که با لینوکس آشنا شدم همه ازش مینالیدن و میگفتن استادش ۱۰ هم نمیده. از این حرفا که رایجه و عادت داریم یه چیز رو به همه جا و همه کس نسبت بدیم. هر کسی از دید خودش میگه ولی قدرت تحلیل اون اتفاق رو در زمان و مکان خاص خودش رو نداره. حتی من هم این کارو میکنم . بقیه هم این کارو میکنن. هم تقصیر ما هست هم نیست .

اونجاییش تقصیر ما نیست که از بچگی این الگو رو همیشه دیدیم و تو مغزمون شکل گرفته و قضاوت مثل یه سورتمه سنگین تو تپه های مغزمون راهش رو خوب پیدا کرده و با سرعت تمام سر میخوره و میاد روی زبونمون.

اونجاییش تقصیر ماست که از زمانی که یاد گرفتیم خودمون فکر کنیم راه حل جدی برای حلش پیدا نکردیم. صبر کنید شاید باز هم بشه گفت تقصیر ما نیست. همیشه انقدر مسایل مختلفی برای حل کردن تو خیابونا و دانشگاه ها و شرکت ها داشتیم که کم فکر کردیم. هممون کم فکر کردیم. ولی در مورد خود من چی شد که یادم رفت کار به این مهمی رو انجام بدم؟

ویرگول,