TimTim

سایت خبر خوان

خانه پدری

چهارشنبه 23 مرداد 98 | 01:00 - virgool.io - 3
پدرم یکروز اردیبهشت ماه مرد،آن موقع فکر میکردم مرگ مثل مسافرت است .تا...

پدرم، یکروز اردیبهشت ماه مرد؛آن موقع فکر میکردم مرگ ،مثل مسافرت است .تا مدتها منتظر بودم در خانه به صدا در آید وپدرم با کت شلوار قهوه ای سوخته همیشگی اش ،در حالی که چند کیسه خرید میوه ونان سنگک تازه در دست دارد وارد حیاط خانه شود .در کوچه وخیابان، همیشه‌چشمهایم دنبال یک مرد چهارشانه بلندقد که هیچوقت دستهایش خالی نبود ،میگشت.اما روزها وماه ها گذشت وپدر نیامد.

کم کم همه آن مرد چهارشانه بلندقد قهوه ای پوش را فراموش کردند به جز خانه ما که دلتنگ پدر بود وبنفشه ها.دیگر هیچ سالی در حیاط خانه ما بنفشه کاشته نشد .اما مادر خانه را پر کرد از گلدان های حسن یوسف .از هرگلدان قلمه میزد وبعد از مدتی که قلمه ها ریشه میکردند انها را در گلدانی میکاشت .تمام محله ما پر شده بوداز حسن یوسف به یاد یوسف گم گشته اش .به همه همسایه ها گلدان حسن یوسف هدیه میداد اما هرگز بنفشه نکاشت .انگار بنفشه ها ،فقط مخصوص پدر بود.از آن روز هر کجا بنفشه می‌بینم ،حس میکنم پدر از آنجا گذر کرده است .

تابستانها، روی پشت بام‌خانه میخوابیدیم وبا خواهرانم، سر خوابیدن کنار پدر، دعوا میکردیم .پدر از آسمان پرستاره ،دب اکبر ودب اصغر را نشانمان میداد .بعد در حالی که از ستاره ها قصه میگفت خوابمان می گرفت.صبح ها ،کنار سفره صبحانه همیشه چند گل یاس رازقی بود که پدر چیده بود .خانه پر بود از بوی رازقی ونان سنگک تازه .

وقتی خانه پدری را فروختیم ،دلم برای باغچه بیشتر از هرجای دیگر تنگ میشد .پشت بام، سالها بود دیگر صفای قدیم را نداشت .آسمان شب ،بی ستاره بود وآپارتمانهای بلند ،از هرگوشه وکنار بالا رفته بودند اما باغچه ،همیشه باغچه دلتنگی هایمان بود .هروقت دلتنگ بودیم به باغچه آب میدادیم ،بعد عصرها ،فرش پهن میکردیم وچای مینوشیدیم. همسایه ها ،ساعت چای عصرانه را میدانستند ویکی یکی در میزدند،مریم خانم، پای همیشگی بودقبل از آن طلاق غم انگیزش .نیره خانم که خبرنگار محله بود وهمیشه اخبار دست اول از همه جا وهمه کس از زبان او خارج میشد وعشرت خانم که تمام مدت فقط ،در مورد بچه هایش حرف میزد.راستی آن حیاط کوچک چقدر داستان شنید ودر دل خود نگاه داشت .حیاط کوچکی که گاه امپراطوری بزرگ بازیهای ما بود وگاهی محل برگزاری جلسات خانواده ،گاهی هم محل پختن رب وآش نذری و کباب کوبیده .

آن موقع ،هنوز کامپیوتر وموبایلی نبود که سرمان را تاخرخره در آن فرو کنیم وچشمان خود را از باغچه وحیاط وبنفشه ها بگیریم .

کم کم ما بزرگ وبزرگتر میشدیم وخانه پدری کوچک وکوچکتر .مادر ،همراه خانه پدری پیر شد گیسوانش رو به سفیدی گذاشت وآن رماتیسم لعنتی که توان راه رفتنش را گرفته بود .

وقتی داشتم از خانه پدری خداحافظی میکردم به باغچه گفتم ببخشید که مثل پدر حواسمان به تو نبود .ببخشید که سالهای سال بنفشه به خود ندیدی.ببخشید که پیچ امین الدوله که تا پشت بام رفته بود خشکید وکاری نکردیم .ببخشید که درخت کاج منحصر به فردمان ،کمرش شکست ومجبور شدیم از ریشه درش بیاوریم .تنهادرخت زیتون ماندکه سایه گستر حیاط بود وهرسال حداکثر هفت هشت تا زیتون میداد ونمیدانیم که آیا بعد از اینکه خانه پدری را به اپارتمان تبدیل کردند درخت زیتون را نگه داشتند یا نه ؟

هیچوقت به دیدنش نرفتم ؛دلم میخواست همیشه همانجور که بود به یاد بیاورم .آن خانه کوچک دوطبقه، در کوچه بوعلی سینا پلاک ۱۰ ،با آن باغچه کوچک وحوض کاشی وسط باغچه که پر بود از آب وهمیشه ماهی های قرمز سفره هفت سین مان را در آن می انداختیم .

هنوز هم ،در تمام خوابهایم، خودم را در آن خانه میبینم .تنها جایی که خود را به آن متعلق میدانم.چشمانم ،پر از بنفشه می شود واز بوی رازقی وپیچ امین الدوله مست می‌شوم‌وگوشم پر میشود از صدای خنده های بچه های محل وفراموش میکنم که دیگر خانه پدری نیست ......

ویرگول,