TimTim

سایت خبر خوان

حکایت یک شکست ، یک تجربه

دوشنبه 10 دی 97 | 12:37 - virgool.io - 39
و اما موضوع امروزمون. حکایت یک شکست، یک تجربه این قضیه ای رو که میخوا...

و اما موضوع امروزمون. حکایت یک شکست، یک تجربه

این قضیه ای رو که میخوام اینجا براتون تعریف کنم شاید برای شما یک داستان باشه منتها یک سال از زندگی من رو پوشش داده. فراز و نشیب های زیادی رو طی این یک سال تجربه کردم که مایلم اینجا اونو باشما به اشتراک بگذارم. ماجرا از یک روز عادی تو کارگاه کامپیوتر دانشگاه شروع شد. کارگاه خالی بود و فقط من بودم و چند تا از دوستان. داشتیم در مورد یه موضوعی که یادم نیست چی بود صحبت می کردیم. فردی از در داخل شد، پرسید ادریس تویی؟ من هم پاسخ دادم بله و او بی درنگ گفت کار طراحی سایت انجام می دی؟ من میخوام یادبگیرم و از این حرفها. اون موقع من وردپرس کار می کردم و خیلی تو کارم حرفه ای نبودم (حالا نه که الان هستم 😀) خلاصه 0 تا 100 قضیه رو براش شکفتم قشنگ دوهزاریش افتاد که جریان چیه و باید از HTML، CSS و Java Script شروع کنه و برسه به PHP و Mysql و حالا یه سری CMS مثل وردپرس و جوملا. آقا در کل یه سری چیزا اون گفت و یه سری هم من و در نهایت قرار بر این شد که خودش و یکی از دوستاش که علاقه منده رو با خودش بیاره و ما هر یکی دو روز یکبار برای این آقایون کلاس بزاریم و وب رو درس بدیم.

خب با توجه به اینکه نه من و نه ایشون اون موقع مکانی نداشتیم از مکان های عمومی مثل پارک و... استفاده می کردیم. یادمه یبار توی یه پارک که مال کارکنان یک سازمان دولتی بود نشسته بودیم، نگهبانا ریختن سرمونو و کلی داد و بیداد که شما از کدوم ور اومدینو اینا چیه ریختین و ال و بل(کلی تخمه ریخته بودن کسایی که قبل از ما اومده بودن اونجا) آقا من که کپ کرده بودم و فقط نگاه می کردم ولی فاروق (همون دوستی که تو دانشگاه باهام صحبت کرد) بهش توضیح داد که ما که اومدیم اینا ریخته بود و... در نهایت آروم شدن و گفتا آقا برین برای ما مسئولیت داره. گفتیم چشم.

خب همه ی اینا رو دارم میگم تا حس کنین تو چه اوضاعی بودیم. بعد از چند روز فاروق یه مکان پیدا کرده بود که مال یه پیمانکار بود و کلی هم توش اسباب آسفالت و از این جور چیزا بود. در کل یه اتاق داشت که توش یه کولر بود و یه موکت پر از خاک که اگه نبودم زیاد توفیری نداشت.😕

خلاصه اون روز ها با هزار بدبختی و آواره ای داشت می گذشت. بچه ها هم که همینجور داشتن یاد میگرفتن ایده ی تیم رو دادن و من هم که از قبل تو فکرش بودم موافقت کردم و یه اسم گذاشتیم برای خودمون (البته نه به این سرعت که من نوشتم) و کارمون رو شروع کردیم.

از کجا؟ از یه انباری درب و داغون تا کجا؟ حالا بیا میگم بهت...

اسمش رو گذاشتیم سمسول (Samsool). سمسول؛ تیم طراحی و توسعه صفحات وب. اون موقع دامنه وب سایتمون هم Samsool.net بود. اما در واقع هیچ وقت ما یه وب سایت نداشتیم. چرا؟ چون من زیادی حساس بودم و هی طرح عوض می کردم.

این عکسو از تو دراپ باکسم پیداش کردم
این عکسو از تو دراپ باکسم پیداش کردم

یه مکان برای کسب و کارمون جور شد! آره بالاخره از سرگردونی در اومدیم. انباری پدر فاروق که در کنار منزلشان بود رو به رایگان تو دستمون گرفتیم و شروع کردیم به راست و ریست کردنش. قبلش ظاهرا اونجا یه تعمیرگاه بوده. شب و روز مشغول سیمان کردن و برق کشی و بلکا زدن و کلی کار بودیم. همه ی این ها رو در طول مدتی که داشتیم پروژه های مختلف رو میگرفتیم انجام می دادیم. الان حدود چند ماهی از شروع کار می گذشت...

اون موقع فاروق توی یک بقالی کار می کرد و دوست دیگش (عبدالمجید) که از قضا اقوام نزدیک ما + دوستمون هم بود و البته در اون مقطع زمانی بیکار هم تشریف داشت. خب اوضاع داشت خیلی خوب پیش می رفت. فقط یه جای کار میلنگید.! اوضاع مالی آنچنان که ما انتظار می داشتیم نبود. سر ماه که میشد هی جلسه می گرفتیم و خیلی از ایده هایی که دراز مدت جواب میداد رو کنسل می کردیم و با ایده های کوتاه مدت که هزینه ی کمتری از لحاظ انرژی و پول نیاز داره جایگزینشون می کردیم. این روند ادامه داشت.

کم کم نتیجه گرفتیم باید مدیریت محتوا و فضای مجازی هم انجام بدیم. این تصمیم باعث شد چند تا مشتری خوب پیدا کنیم. خب ورودی تیم بیشتر شد. اما کار ها هم به طبع بیشتر و بیشتر می شدند. نیاز به نیروی کار و البته تخصص بیشتر می شد. یک نفر رو استخدام کردیم با حقوق کم. اما!!!!!

اولین اشتباه 😬

استخدام سریع اولین اشکال کار ما بود. چون ورودی کم بود ما نباید خروجی را زیاد می کردیم. اما در آن موقع طی همفکری های که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که نیاز به یک نفر دیگر هم هست. خب نتیجه ی این کار هم این شد که ما نمیتونستیم از پس امور مالی خودمون بریایم و کل ورودی خرج خود دفتر (پرینتر، اینترنت، موکت و کابل و... و البته یه سری دوستان هم کمک های کردن مثل پرینتر و اسکنر رنگی که به ما هدیه دادند)، در کل؛ تراز مالی نداشتیم.

اشتباه دوم

زیادی صمیمی بودن محیط کار. این مورد واقعا لطمه ی زیادی به کارمون زد. بطوری که اوایل، خیلی از وقتمون بابت شوخی و کار های بیهوده هدر می رفت. از اونجا که خیلی از دوستان دوست داشتن هر روز به ما سر بزنند لذا از طرفی می شه گفت محیط کارمون پاتوق شده بود و این برای یه تیم طراحی وب سایت خیلی بد بود. چرا؟ چون ما برای برنامه نویس، طراحی یا چه میدونم راه اندازی یک سایت حتی کوچیک نیاز به خلاقیت، زمان، و شاید مهم تر از همه تمرکز داشتیم. تمرکز تو دفتر ما خیلی کم بود.

و اشتباه سوم

شراکت رو با رفاقت قاطی کرده بودم. روابط کاری ما با روابط دوستانه و صمیمون به هم گره خورده بود لذا خیلی اوقات خیلی چیز ها رو نمیشد جدی گفت. نقد ها رو نمیشد خیلی رو راست به عنوان مدیر گروه گفت. و از طرفی اگر هم همچین اتفاقی می افتاد چه بسا خدای ناکرده به یکی از ما بر می خورد. چرا؟ چون محیط بجای حرفه ای بودن بیشتر صمیمی و دوستان ه بود. صد البته که محیط دوستانه برای یک تیم از نیاز های ضروریه اما تا یک حد و اندازه ای که به کار و هدف تیم لطمه وارد نشه.

نکته ی پایانی

اگر به فکر راه اندازی یک تیم، یک کسب و کار و یا یک شرکت هستید چند چیز رو هیچ وقت فراموش نکنید:

  1. اینکه اگر اون کسب و کار و مسئولیت در راستای علاقه و یا تخصص شما نیست حتما از تصمیم خودتون برگردید. نه عضو گروهی بشید که راسته ی کارتون نیست و نه اینکه خودتون اقدام به ساختن همچین تیم یا گروهی بکنید.
  2. هزینه ها رو همیشه محاسبه کنید و به اصطلاح همیشه حواستون به دخل و خرجتون باشه.
  3. ایده ال گرا نباشید. یکی از مشکلاتی که من داشتم این بود که همیشه می خواستیم یک کار فوق العاده باشه تا بشه روش حساب کرد یا یک ایده باید خارق العاده باشه تا استارتش کرد. این دقیقا اشتباهه (از نظر من).
  4. کاری رو انتخاب کنید که صبح با اشتیاق از خواب بیدار بشید نه با زور و اخم!!!! طراحی سایت و برنامه نویسی وب واقعا خوراک من بود اما بقیه ی دوستام که با هم تیم رو راه اندازی کرده بودیم نه! علایق و سلایق نسبتا متفاوتی داشتند و دارند.
  5. همیشه بنویسید. همه چیز را، با جزئیات هر چه بیشتر. روند پیشرفت، ساعت ورود و خروج، دخل و خرجتان، کار های روزانه، اهداف کوتاه مدت و بلند مدت و خلاصه سعی کنید کسب و کارتان را روی کاغذ دنبال کنید. تا در عمل نتیجه ی بهتری حصول شود.

در پایان تشکر می کنم از دو دوست خوبم که در طول این یک سال واقعا زحمت کشیدند و تلاش های خودشون رو کردند. این یک سال ما اشتباهاتی کردیم که تجربه شد، و البته بیشتر خودمون رو شناختیم؛ ویژگی ها و نقاط ضعف و قدرتمون رو. پس این بود حکایت یک شکست، یک تجربه ما..

نکته اینکه کماکان من تو زمینه ی برنامه نویسی وب کار می کنم و البته که تدریس هم می کنم. در آخر هم بگه که امیدوارم این مقاله بدردتون خورده باشه. اگه خواستین یه چرخی تو وب سایت بزنین اینجا کلیک کنید.

موفق باشید.

حکایت یک شکست ، یک تجربه