TimTim

سایت خبر خوان

حکایت آن خطاط که از بند رهید!

شنبه 8 دی 97 | 12:37 - virgool.io - 18
از 20 سال پیش قلم به دست هستم و خط می نویسم.در ابتدای راه می خواستم جز...


از 20 سال پیش قلم به دست هستم و خط می نویسم.

در ابتدای راه می خواستم جزو بهترین خوشنویسان کشور باشم! و این هدف، انگیزه ای عجیب در من ایجاد می کرد و شب و روزهای من را می آراست! اما هرچه جلوتر می رفتم این دردِ بهترین بودن مشکلات بیشتری را برایم ایجاد می کرد. یادم هست با اولین ناکامی ام در یک آزمون، موجی از ناامیدی گریبانم را گرفت، با دومین ناامیدی سرخورده تر شدم، به طوری که برای چند سال هرچه بود و نبود را رها کردم!

پس از چند سال، با راهنمایی استادی لطیف، دست به قلم شدم، اما این بار تنها برای لذت نوشتم، برای عشق، برای داشتن حضوری موثر در لحظه...

و این زمان دقیقاً زمانی بود که معجزه رخ داد! قلبم روشن و دست هایم جان گرفت. آرام آرام مدرک «ممتاز» را گفتم، در چند فستیوال شرکت کردم. درست است که مقامی کسب نکردم اما همین که اثرم را بر روی دیوار نمایشگاهی در کنار آثار بزرگان دیدم، به خود بالیدم. و در پناه این آرامش و عشق، پیشرفتی موثر دارم...

درسته؛

موجودی نامیمون به نام «کمالگرایی منفی» منِ خام را به زنجیر کشیده بود، و زمانی که از بندش رها شدم، شد آنچه باید می شد. دیگر برای بهترین بودن نمی نویسم، دیگر برای جبران کمبودهای روانشناختی ام نمی نویسم، می نویسم که نوشته باشم، می نویسم که خلق کرده باشم...

راستی!

آن موجود نامیمون در شما نیز وجود دارد؟ می شناسیدش؟

حکایت آن خطاط که از بند رهید!