TimTim

سایت خبر خوان

حکایت نون ذوالنون وسط دریای بی‌ساحل

سه شنبه 12 آذر 98 | 01:52 - virgool.io - 1 -
داشتم غرق می‌شدم و تنها چیزی که به ذهنم رسید، این بود که دست و پا بزنم...
عکس از ایرنا
عکس از ایرنا


پیش نوشت: این نوشته را قرار بود مدت‌ها پیش بنویسم. اما تا به امروز به طول انجامیده. حالا که دارم می‌نویسمش، تازه از کلاس تحلیل رفتار متقابل دوشنبه‌ها برگشته‌ام. حس کردم امشب همان شبی است که چیزی باید نوشت. پس این نوشته را تقدیم می‌کنم به استادم، دوستم، رفیق شفیقم، پریا مهمانپذیر که دو سال است در تمام لحظات سختی و آسانی، پستی و بلندی، شادی و غم و اشک و لبخند زندگی، هوای من و یک دوجین آدم دیگر را داشته.


حالا دو سال است که من شروع کرده‌ام به شناختن خودم. این روزها دقیقا دومین سالگرد آن است. دو سال پیش بود که روزی به امیر صالحی، همکارم و البته دوستی که مدتیست از وی بی خبرم، بی آن‌که بداند دارم از همسرم جدا می‌شوم، گفتم که می‌خواهم برای خودم کاری بکنم. لحنم این لحن شیک و تر و تمیزی که حالا می‌بینید نبود. لحن آدمی بود که انگار می‌خواهد خودش را حلق‌آویز کند و آمده طناب بخرد و از صاحب طناب‌فروشی، می‌خواهد که بهترین طنابش را به او بدهد.

روالم قبل از آن این بود که همه‌چیز می‌گذرد و دنیایی که توی آن هستی، دنیای پوچیست که یک خدای نابکار بر آن حکمران است و آمده که دمارت را در بیاورد و روزی هم ریق‌ رحمت را سر بکشی و به دیار مردگان بشتابی. تازه بعدش را هم که هیچ کس ندیده. اما خوب، زندگی این جوریست که چیزی را سر راهت قرار می‌دهد که از آن گریزانی و من هم، که به خیال خودم حالا چند سالی بود با خدا صلح کرده‌بودم تا بتوانم زندگی خودم و یک نفر دیگر را بسازم – یعنی تصور می‌کردم داریم با هم می‌سازیمش- افتادم توی چاهی که خودم کنده بودم. من می‌گویم یوسف در چاه اما شما، ضحاکی را تصور کنید که به چاه افتاده بود.

من توی تمام زندگی قبل از این دوسال، آدمی بودم که اگر مرا می‌دیدید، می‌گفتید چه عقاید جالبی و چه آدم باز و گشاده‌ای. جبر روزگار، تضاد با عقاید خانواده و البته آنارشیسمی که همه ما در دوره جوانی به آن دچار می‌شویم موجب شده بود من چنین آدم دموکرات و روشنفکری به‌نظر برسم. الغرض؛ به پوسته‌ام هزار صیقل زده بودم، گرچه صورت ظاهرم پر از چین و چروک و جای جوش بود و این قیافه ظاهر اگرچه اذیتم می‌کرد و البته از آن متنفر بودم، اما تعبیرش می‌کردم به هزینه‌ای که باید برای این متفاوت بودن پرداخت و با خودم این طور فکر می‌کردم که هرکس به جنگ می‌رود، عاقبت زخمی برمی‌دارد و این هم زخم تو! بزرگ جنگ‌آور نبرد خدا با انسان!

اینها را گفتم که بدانید من قبل از اینکه بخواهم قدم در این راه بگذارم، یا قبل از اینکه بخواهم برای خودم کاری بکنم، هزار بار پای حرف هزار دکتر و مشاور نشسته‌بودم و به همه هم گفته‌بودم که گرچه سخت است، اما از زندگیم راضیم و حالا شده‌ام همان آدمی که می‌خواستم و زندگی از این به بعدش حتی اگر سخت هم باشد، من مرد همان زندگیم. فرض کنید یونس، قبل از آنکه به دریا پرتش کنند.

حالا، از آن پایین‌های چاه، آدمی بود که داشت داد می‌زد لطفا مرا ترک نکن. داد که نه، گریه و لابه و اندوه و غم و هزار چیز دیگر که کم از مرگ نداشت. من داشتم چیزی را زیست می‌کردم که خودم مسببش بودم اما باور کنید همه‌اش را از چشم دیگران می‌دیدم. من هیچ کجای آن زندگی خودم را مقصر نمی‌دانستم گرچه هرروز برای اشتباهاتم عذرخواهی می‌کردم و چقدر هم افتاده و فروتن بودم؛ جعفر برمکی که هم حیله به‌کار کرده‌بود و هم حالا که حقه‌اش لو رفته‌بود، حاضر بود رنج زندان را هم به تن بخرد و دودمانش به باد نرود!

اما هرچه بود، اتفاقی که دوست نداشتم بیفتد افتاد و کار ما به جدایی‌کشید. گرچه یکدیگر را بسیار دوست می‌داشتیم که این را هم بعدها فهمیدم از کجا می‌آید و اصلش این بود که همسرم را دوست‌داشتم تا خودم را دوست‌نداشته‌باشم.

باری، داستان من با روی جدید زندگیم، داستان قشنگ پای حرف مشاور نشستن و گاه‌گداری روانکاوی‌شدن نبود. داستان انسانی بود که افتاده‌بود وسط دریا و دو راه بیشتر نداشت. یا بمیرد و غرقه به دریا؛ که "هرکه در دریا غرق شود شهید است"، بخصوص که من عاشق هم بودم و پاداشم دو برابر می‌شد. یا اینکه همانجا دست‌و‌پا بزند و وسط آن بی‌نهنگی شنا یاد بگیرد و تا ساحلی که هیچ از دور دیده نمی‌شد شنا کند.

من هیچ‌وقت آدم راه دوم نبودم. هیچ‌وقت بخودم ندیده بودم که یافته‌های چرند روانشناسانی که بیشتر وقتشان را در اتاقی تاریک به شنیدن حرف‌های صدتا یک غاز آدمی مثل من که از قضا داستان‌سرا و دروغگوی خوبی هم بود می‌گذراندند را به عنوان سرمشق زندگی رعایت کنم و بشوم آن چیزی که آنها می‌گویند. اما حفظ ظاهر که هزینه‌ای نداشت. من هم آدم هزینه‌کردن بودم. اما مرگ در اثر جدایی چیزی نبود که بخواهم در برگه وفاتم به آن اشاره‌شود.

آدمیزاد است دیگر! چند باری که زیر آب رفتم و یکی دو شکم که آب خوردم، انتخاب کردم حالا که وسط دریا هستم و راهی بجز غرق‌شدن نیست، بگذار قبل از غرق‌شدن، اندکی هم دست‌وپا بزنم. استدلالم این بود که یا خسته می‌شوی و رها می‌کنی و همان مرگ در اثر جدایی یا اینکه بالاخره به ساحل نجاتی می‌رسی و خلاص! گرچه همه‌اش آلوده به استیصال اینکه من نمی‌خواستم جداشوم هم بود.




حالا که دارم این چیزها را برای شما می‌نویسم، دو سال است که در حال شناکردنم. شنا به سمت ساحلی که تازه فهمیده‌ام شاید هیچ‌وقت به آن نرسم. ساحلی که اصلا از اولش هم در کار نبوده. اما آن وسط‌ها، همیشه جزیره‌ای هست که بتوانی از دور، به منظره جالبش دل خوش‌کنی و دمی بیاسایی.

شروع داستان من با خودشناسی، همین چیزهایی بود که گفتم اما ادامه داستانم، فقط به کلاس رفتن و خود را شناختن ختم نشد. من در طی این مسیر چیزهای زیادی دیدم که اگر می‌خواستم هرکدام از آنها را در زندگی عادی تجربه کنم، لازم بود که حداقل چند زندگی زمینی دیگر هم داشته‌باشم. فهمیدم که تجربه فهمیدن آنچه با خودم کرده‌ام، اگر می‌خواستم مثل بقیه آدم‌هایی که می‌دیدمشان سرکنم، زندگیم را چه سخت می‌کرد. گرچه حالا هم که اینها را می‌نویسم، زندگی آسانی ندارم و روزگارم شاید خیلی از روزها و شب‌ها به خوشی نمی‌گذرد. اما حداقل این است که به بسیاری از مشکلات خودم آگاهم.

این آگاهی، از جنس اینکه بدانم مشکل ‌دارم نیست. از این جنس است که می‌دانم مشکل چیست، از کجا ناشی شده و برای حل کردن یا کمرنگ کردنش چه کار باید بکنم. بگذریم که گاهی این تکه آخر را نادیده می‌گیرم و از زیرش در می‌روم. اما چیزی که برایم واضح و روشن است، این است که من، حالا روش ساختن زندگی‌ای که دوست دارم زندگی کنم را آموخته‌ام. پیش از این، بسیار پیش‌آمده‌بود که در خودم توانایی ساختن هرچیز که بخواهم را می‌دیدم. اما هیچ‌گاه فکر نکرده‌بودم که چرا من دست به ساختنشان نمی‌زنم و اصلا نمی‌دیدم که مهمترین چیزی که باید بسازم، همین زندگی‌ای است که در آن هستم؛ همین خودی که هرروز از آن فرار می‌کنم.

اینها را که می‌گویم، شاید تجربه‌هاییست که روز اول شروع این راه نداشتمشان و حالا، بعد از بررسی و غور در این دو سال به دستشان آورده‌ام. اما خب، چیزی که خوب یاد گرفته‌ام این است که سهیم‌شدن همین ها با آدم‌هایی که اطرافم هستند، آدم‌هایی که انرژی من به آنها می‌رسد یا روی سخنم با آنهاست، می‌تواند برای آنها هم راه‌هایی باز کند تا بهتر بتوانند زندگی کنند.

من، به مرور به این نقطه رسیدم که زندگی قبلیم را هرگز نمی‌توانم نفی کنم و اگر بخواهم همان را هم که زیسته‌ام نفی کنم، دیگر چیزی برای تلاش‌کردن و جلورفتن نمی‌ماند. کم کم فهمیدم که گریزی از آنچه زیسته‌ام نیست و گزیری هم برای ادامه‌دادن به راهی که قدم در آن نهاده‌ام.

شاید از زیبا‌ترین اتفاقاتی که برایم در این دو سال افتاد، آشنایی با مفهوم انتخاب بود. این که فهمیدم می‌توانم انتخاب کنم که زندگی نکنم. اما این صرفا انتخاب من است. کسی در آن شریک نیست و تمام طبعات این انتخاب هم برای من است. اینکه فهمیدم زندگی بسیار پیش می‌آید که در انتخاب ها، دو گزینه به تو نمی‌دهد. اصلا ذات همین زندگی هم همین است. فقط یک انتخاب داری! اینکه زندگی کنی. حالا تو می‌توانی همین را هم انتخاب نکنی. اما جهان پای تو نمی‌ایستد که حالا که انتخاب کرده‌ای زندگی نکنی، متوقف شود.

جای دیگری آموختم که بسیاری از اخلاق‌های خوب و بدی که دارم، از همان کودکیم با من بوده و حالا، گرچه نمی‌توانم ترکشان کنم، اما می‌توانم چرخه عادت را برای آنها تغییر دهم. لازم نیست من آدم جدیدی بشوم. همان آدم قبلی هم داشته زندگی می‌کرده و برای بقای من کافی بوده. اما لازم است قبل از هر تغییری، آن آدم قبلی را بپذیرم و بعد، شروع کنم برای اینکه همان آدم قبلی، کارهای کوچکی برای خودش انجام دهد. این کارهای کوچک را تکرار کنم و گرچه آدم قبلی را هم دارم، اما برای زندگی خودم نسخه جدیدی هم داشته‌باشم. اینجا همانجاییست که تصمیم گرفتم آگاهی و عمل را با هم همراه کنم و کلام بدهم که بشوم آن انسانی که خودم دوست دارم.

راستش را بخواهید، حتی اقرار به این حرف‌ها برای آدم‌هایی که هرروز می‌بینمشان یا با من سر و کار دارند، قبلا از محالات بود. اما امروز که دارم اینها را می‌نویسم، حس می‌کنم چیزی هست که قبلا نبوده و حالا انگار متولد شده. این تولد، برای من، همراه با آشتی با خودم هم بوده و البته که فهمیده‌ام بسیاری از آن چیزهایی که فکر می‌کردم نداشته‌ام را داشته‌ام. اما سر همین قهرها و لجبازی‌هایی که تمام این سال‌ها با خودم داشته‌ام، کنارشان زده‌ام و نگذاشته‌ام در من ظهور و بروز یابند. این است که حالا، برایم زندگی این طور شده که انگار دارم به کودکیم برمی‌گردم و دوباره آن چه که بوده‌ام را زندگی می‌کنم و نفس می‌کشم.

برای همین است که این روزها، کمتر آه و ناله می‌کنم و گرچه وضعیت اقتصادی من هم مثل همه‌ی آدم‌های دیگر به‌هم‌ ریخته اما دنبال اعتراض به سبک بقیه نیستم. من تمام عمرم آدم اعتراض بوده‌ام؛ یک انسان سرکش با روکشی از آرامش و انعطاف. اما حالا فقط به دنبال ایجاد تحول در خودم هستم. فهمیدم که تا من اصلاح نشوم، هیچ چیز این جهان اصلاح‌شدنی نیست و دنیا واقعا همان محنت‌کده‌ایست که در آن ظلم و جور را هم به مساوات تقسیم نمی‌کنند چه رسد به ثروت و شادی و خوشی. حالا فهمیده‌ام که هرروز که حال من خوب باشد، حال راننده تاکسی و راهبر مترو و آدم‌هایی که توی مترو نفسشان توی صورتم می‌خورد، آدمهایی که همه‌شان مثل من، روح‌های گسترده‌ای هستند در جسم‌هایی که تاب تحمل عظمت وجودیشان را ندارد هم خوب است و خب، وقتی حال همه ما خوب شود، دیگر نمی‌توان توقع‌داشت که حال و روزمان این باشد. آن روز است که می‌توانیم برای خودمان کاری بکنیم.

حالا انتخاب من این است که این آگاهی را گسترش دهم. می‌خواهم قدم در این راه بگذارم. قصد ندارم معلم شوم و به آدم‌ها چیزهایی را که شاید از نظرشان حرفهای صد تا یک غاز باشد را حقنه کنم. بلکه فقط می‌خواهم خودم آن‌طوری زندگی کنم که لایقش هستم. حتم دارم که بقیه‌اش هم درست می شود.


پس نوشت: نوشتن این یادداشت مرهون قراری بود که با شیدا حسین زاده گذاشتیم. برای نوشتن بهترین متن با بیشترین سرعت تایپ. گاهی این سریع نوشتن‌ها، آدم را جوری خالی می‌کند که دلت می‌لرزد.

ویرگول,روانشانسی,تحلیل رفتار متقابل,تحول,انتخاب,زندگی,