TimTim

سایت خبر خوان

بیست و پنج تومنی های زندگی من!

سه شنبه 12 آذر 98 | 02:52 - virgool.io - 1 -
بیست و پنج تومنی های زندگی منیادمه خیلی خیلی سال پیش... کلاس اول یا دو...
بیست و پنج تومنی های زندگی من
بیست و پنج تومنی های زندگی من

یادمه خیلی خیلی سال پیش... کلاس اول یا دوم که بود... همون سالی که سکه بیست و پنج تومنی جدید دور طلایی وارد بازار شده بود...

عروسی یکی از اقواممون بود. اون موقع ها رسم بود سر عروس و دوماد سکه های واقعی و نقل می ریختن و بچه ها رقابت شدیدی برای جمع کردن این سکه ها داشتن و هر کسی پول بیشتری جمع می کرد، انگار که طلای المپیک رو بدست آورده بود... این جور مواقع گاها تلفات هم می دادیم. وقتی عروس و داماد وارد شدن و خواهر دوماد شروع کرد به پاشیدن نقلا و سکه ها، تو یه چشم به هم زدن همه بچه ها شیر زدن روی زمین. بین برادرم و یکی از پسرهای فامیل سر یک عدد سکه خوشگل رقابتی نفس گیری پیش اومده بود. هر دو حریف قدر بودن و زورشون به همدیگه نمی رسید ولییی هیچکدوم هم تسلیم نمی شدن. در بین کشمکش این دو، یک نفر دیگه از فرصت استفاده کرد و سکه رو قاپید. و ایشون کسی نبودن جز خواهر کوچکتر بنده! بالاخره رقابت تموم شد و وقت شمردن سکه ها رسید. دو تا سکه پنج و ده تومنی نصیب من شده. ولیییی سکه نو و خوشگل خواهرم بدجور بهم چشمک می زد. مصمم شده بودم هر طور شده بدستش بیارم و خوب، کافی بود نیکو یه چیز رو بخواد، با هر ترفندی لحظه بعد تو دستش داشت. با ترفند تعداد سکه ها خواهرم رو گول زدم. من دو تا سکه داشتم و اون یکییی. خواهر بزرگتر و دلسوز، از خودگذشتگی کرد و دو تا سکه خودش رو با یک سکه خواهر کوچیکه عوض کرد و این شد تازه شروع ماجرا.

بماند که اون شب تا صبح بین من و سکه خوشگلم چه ها گذشت...

فردا صبح که رفتم مدرس، با کلی افتخار و غرور سکه خوشگل درخشانم را به همکلاسیام نشون می دادم و پُز می دادم. کلی معروف شده بودم بینشون. به نوبت میومدن و سکه خوشگلم رو تماشا می کردن. تاااا اینکه سر و کله یه عاشق دیگه پیدا شد. گفت حاضره بیست و پنج تومنیم رو ۵۰ تومن بخره!!!! شما فکر کن من عشقم رو بفروشم! مگه میشه! خلاصه از ایشون اصرار و از من انکار... ( احساس اون روزهام اصلا قابل وصف نیست. خودتون باید تجربه اش کرده باشین تا درکش کنین) این ماجرا ادامه داشت تا روز سوم که وقتی اومدم خونه چشمم افتاد به یه سکه دور طلایی خوشگل دیگه... حالا که سکه هام دوتا شده بود، تصمیم گرفتم فردا صبح اون عاشق دلباخته رو به عشقش برسونم و خودمم صاحب ۵۰ تومن بشم.

صبح که رسیدم مدرسه، دختره رو پیدا کردم گفتم قبول سکه مو می دم بهت! یه لبخند زد و بعد از تو جیب کیفش، یه سکه بیرون آورد و گفت خودم دارم... واااای نمی دونین بعدش چیکار کردم...

کمی سرخورده شده بودم با خودم گفتم هر طور شده این سکه رو می فروشم. سر کلاس کلا تو فکر بودم و نقشه های مختلفی می کشیدیم و بعله آخرش به این نتیجه رسیدم که بعد از مدرسه برم سراغ مغازه دارهای تو مسیرم. بالاخره یکی پیدا می شد که ارزش سکه مو بدونه و بهای واقعی شو بپردازه.

بعد از اینکه زنگ مدرسه خورد، یکی از دوستانم رو همراه خودم کردم و به تک تک مغازه ها سر زدیم که آقا، خانم، این سکه رو می خرین؟ چند می خرین؟!! بعضیاشون متوجه منظورم نمی شدن و به خیال اینکه می خوام سکه ام رو خرد کنم، اون رو می گرفتن و چندتا سکه کهنه و چرک بهم می دادن و من می گفتم نه سکه خودمو بدین....

هیچکس ازم نخرید... من موندم و یه سکه خوشگل دور طلایی نو و حسرت از دست دادن فرصتم... نمی دونم آخرش او سکه چی شد. شاید هنوز هم بین مردم دست به دست میشه... شاید چندین بار به دست خودمم هم رسیده ولی من نشناختمش...

سال ها از اون روز ها گذشته و من هنوز هم که هنوزه حسرت فرصت از دست رفته ام رو می خورم. این روزها که به گذشته فکر می کنم، بیست و پنج تومنی های زیادی رو تو زندگیم می بینم که می تونستم بهترین استفاده رو ازشون ببرم ولی الان فقط حسرتش برام مونده...

کاش زودتر از اینها، درسی رو که باید از بیست و پنج تومنیم می گرفتم، رو یاد گرفته بودم تا مجبور نشم چندین و چند بار همون درس رو امتحان بدم و باز هم رد بشم...

باور دارم که بزرگترین مشکل بشریت، جهالت هست. برای هممون آگاهی و شکوفایی آرزو دارم.

ویرگول,بیست و پنج تومنی,فرصت های از دست رفته,آگاهی,