TimTim

سایت خبر خوان

بلیط برای برلین

یکشنبه 9 دی 97 | 10:37 - virgool.io - 42
ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۶

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+ ۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام

آنچه گذشت: آره گفتن ها من رو به اینجا رسوند که زبان جدید یاد گرفتم؛ راه یه جای جدید رو پی گرفتم و در نهایت رشته جدیدی رو شروع کردم.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۶

این قسمت: بلیط برای برلین

شاید به نظر بیاد که آره گفتن آسونه ولی چیزهایی که دنبالش میاد سخته. ده بار به ورزش یا زندگی سالم تر شاید من آٰره کفتم ولی نتونستم ادامه بدم (برای سال جدید هم باز همین نیت رو دارم؛ به خودم می گم اگر به آره ای که می گی اعتقاد داری حتی اگر هزار بار هم گند زدی باز بگو آره. حالا امسال من زندگی سالم تری خواهم داشت. حالا ببین)

البته این تصمیم (تغییر رشته) اینقدر هم خلق الصاعه نبود. از لحظه رسیدن به فکرش بودم. همون شب که توی هتل موندم. با وجود خستگی زیاد از فکر و خیال خوابم نمی برد. یعنی چی می شه؟ حالا من دو یا سه ماه هم موندم. بعدش چی؟ زبان هم قبول شدم. خب بعدش چی؟ بابا متالورژی آخه؟ تو این شهر کوچیک؟ بزار یه محاسبه بکنم. اینجا تا نزدیک ترین شهر چهل دقیقه راه هستش. یعنی بر فرض که من کنار همون ایستگاه اتوبوس هم کار پیدا کنم باید روزی دو ساعت تو راه باشم. درس هم بخونم. اونم چی؟ متالورژی. اونم ارشد. من که نمی خوام تو این رشته فعال بشم.

باید چیکار کنم؟؟ من اگه نخوام اصلا باید کی رو ببینم؟ چرا چیز به این وضوح رو در نظر نگرفتم؟

بهترین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که باید برگردم به الگوهایی که تا الان جواب داده. بهترینش تا الان آلمانی یادگرفتن بوده. پس من هنوز اونقدر که مجتبی می گه پیر نشدم برای یاد گرفتن. چیزی که الان تو بورسه کامپیوتره. چیزی که من همیشه دوست داشتم و با میل سمتش می رفتم کامپیوتره. وقتایی که خسته می شدم می رفتم بازار رضا.و من هم که یادگرفتن رو دوست دارم. بزار زنگ بزنم به حسن.

پیام دادم به حسن.ع . حسن یکی از دوستای برادرمه که چند سال از من بزرگتره. الان توی برلین مشغول برنامه نویسیه. (از اینجا برای کامپیوتریا جالب می شه) یه سری حرفای کلی زد از همینا که بچه های کامپیوتری می گن. که آره می شه یاد گرفت و آسونه و همین خالی بندیا.

کی می گه آسونه؟ این جمله رو از من داشته باش:

« اگر آسون بود، همه انجامش می دادن»

من چند روز اول که مشغول ساکن شدن بودم که هیچ ولی بعدش یه برنامه ریختم به حساب خودم خیلی حرفه ای و حساب شده. گفتم یه مدت که من باید زبان بخونم تا توی امتجان زبان قبول شم هیچی. ولی بعدش همزمان با تحصیلم تو ارشد متالورژی یه برنامه نویسی ای چیزی یاد می گیرم فیلد رو عوض می کنم. برای تو آلمان موندن هم نیازه یه مدرک مرتبط جور کنم. برنامه نویسی که یاد گرفتم می رم موسسه ای جایی یه مدرک ردیف می کنم. عجب خیال خامی. دو ماه گذشت دو تا آزمون تست داف برگزار شد با فاصله ده روز. جواب امتحان تست داف ۴۰ روز طول می کشه بیاد. من جفتش رو ثبت نام کردم که اگه یکی رو قبول نشدم اون یکی رو قبول بشم. کار از محکم کاری عیب نمی کنه. و من برای قبول نشدن توی جفتش آماده بودم.

اگر صد بار هم نشد باز سعیم رو می کنم.

چهل روز بعد از آزمون اول پای لب تاپ آپاچی عزیز یهو نوتیفیکیشن ایمیل اومد که بله جواب آزمون آماده است. یا از سایت ببینید یا حضوری برید بگیرید.

به نظرم خودشناسی خیلی مهمه. من می دونم که توی برخوردهای سریع واقعا افتضاح هستم. ولی اگر به خودم کمی زمان بدم راحت تر مسائل رو هندل می کنم. نه خیلی راحت بلکه راحت تر. تازه به میزان افراد نرمال می رسم. خب طبق همین قاعده رفتم حموم. کمی به خودم زمان دادم و زیر دوش به جای فکر کردن به اینکه چرا انقدر فیلم های مارول بد هستند یا اینکه چند صد سال پیش این نقطه ای که هستم چه شکلی بوده به این فکر می کردم که چه اتفاقی بیوفته من چه واکنشی داشته باشم؟

جواب خیلی هم پیچیده نبود. خب یا قبول می شم یا نه. اگر شدم که خوشحال می شم و چند روز استراحت می کنم و دوباره شروع می کنم آروم آروم می خونم. اینبار به جای کتاب درسی رمان می خونم. اگر هم قبول نشده باشم فدای سرم. از اول هم حساب نکرده بودم روش و باید منتظر بعدی بمونم و بعدیش و بعدیش. انقدر امتحان می دم تا برسم به اون حالت اول که به خودم یکی دو هفته استراحت مطلق بدم و درسی خوندن رو بزارم کنار. از حموم اومدم جواب آزمون رو نگاه کردم.قبول شدم. هممم. من خیلی نخونده بودم ولی تا جای ممکن تکنیک های آزمون رو که برای آیلتس رعایت کرده بودم اینجا هم به کار برده بودم. . جواب رو دوباره دیدم بله مثل اینکه قبول شدیم. دو سه بار دیگه نگاه و چک کردن اسم و اکانت و غیره. بله گویا

قبول شدم.

از یه طرف ناراحت که باید باز با درسای متالورژی سر و کله بزنم اونم آلمانی از یه طرف خوشحال که راحت شدم از زبان خوندن. لااقل برای امتحان.

رفتم مدرکم رو بگیرم خانم مسئول امتحانات برگه رو داد بهم گفت قبول شدی. همونجا دستمو گرفت برد اتاق بغلی داد دست خانم مسئول ثبت نام گفت اینجا بگو و ثبت نام کن. کلا اون قدیم ها یه نفر چیز خیلی مفیدی بهم گفته بود بهم.

می خوای تصمیم مهم بگیری یه ذره به خودت فرصت بده ولی نزار طولانی بشه. بعد از این مدتی که دادی به خودت تصمیمت رو بگیر و عملی کن.

منم همین کار رو کردم. گفتم می شه من یه رشته دیگه ثبت نام کنم؟ خانم مسئول: چی؟ من: اینفورماتیک؟؟ خانوم مسئول: هممم برای ارشد علم مواد (همون متالورژی یا مواد خودمون. تو خارجه بهش می گن material science توی خونه می گن متالورژی ولی ما خودی ها می گیم مواد ). گفت باید تو سایت فرم پر کنی بررسی بشه بعد بهت بگیم. رفت اتاق بغلی یه چیزی بیاره به همکارا گفت چجوریه داستان که انقدر می خوان رشته هاشون رو عوض کنن؟ به خصوص ایرانیا. من چشام یه ذره گرد شد ولی به روی خودم نیاوردم. من کاری ندارم تو چی می گی یا بقیه چیکار کردن. من می خوام این راه رو برم.

از خدا خواسته اومدم بیرون. لفتش ندم. این همون چند روز وقته برای فکر کردن. با چند نفر مشورت کردم. البته راستش رو بگم تنها با کسایی که حدس می زدم تایید می کنن. چون من تصمیمم رو گرفته بودم. اینجور تصمیم های مهم زیاد محاسبات توشون نقشی نداره. فقط یه چیزی درونت می گه این کار رو بکن. و از هر کسی که ممکن بود تردید ایجاد کنه دوری جستم. مثلا نگار که خودش تغییر رشته می خواست بده قاعدتا جزو بهترین گزینه ها بود. حتی بهتر از اون محمد.ب؛ که قشنگ بهش بگی می خوام روی مواد مذاب با پای برهنه راه برم چنان تشویق می کنه که حس می کنی از اول برای این کار به دنیا اومدی. پس محمد.ب هم خیلی مفیده. چند روز وایسادم جواب امتحان دوم که اومد و اونم دقیقا با همین نمره ها قبول شده بودم گفتم این نشون می ده که می تونی. تواناییش رو داری. زهی خیال باطل. خیلی جدی فرم تو سایت رو پر کردم و برای رشته اینفورماتیک رفتم جلو و جواب خانم مسئولش اینطوری برای بار دوم یه Ja محکم شد.(داستانی که در قسمت قبل مفصل تر خوندیم و اگر نخوندی می تونی از این لینک بخونی)


سخت ترین قسمتش اینه که همش یه صدایی بهم می گه با ۲۹ سال سن تازه باید بری بشینی سر کلاس ترم یکی ها با ۱۸ ساله ها. تازززززه این چرت و پرت ها رو مرور کنی که ارتش آمریکا اولین کامپیوتر رو چجوری و کی ساخته و از این دری وری ها.




یکی دو ماه که گذشت تا من اصلا سر در بیارم کدوم کلاس چی هست و کجاست و حل تمرینش کی هستش. امان از ریاضی. یعنی هر هفته تمرین جبر خطی به آلمانی تحویل دادن کابوسیه.

دیدم اینجا جای موندن نیست. برای ترم بعد اپلای کردم برای دانشگاه های دیگه. اینبار برای رشته کامپیوتر؛ اونم کارشناسی. هرچیزی که اینفورماتیک نوشته بود رو انتخاب کردم. خیلی هم امیدی نداشتم.

من خیلی علاقه شدیدی به سه تا شهر توی آلمان دارم. برلین؛ اشتوتگارت؛ مونیخ. دوتای آخری که حذف می شه چون خیلی گرون هستند. برای دو تا دانشگاه برلین خواستم اپلای کنم ترم بهاره نداشتن برای ترم دو اقدام کردم. از قضا دانشگاه هایی که درخواست دادم همه بهم پذیرش دادن. فرانکفورت و دورتموند بهترینش بودن که به خاطر گرون بودن فرانکفورت تصمیم گرفتم برم دورتموند. دیگه همه دوست و آشنا متوجه شده بودن و حتی قرار تحویل اتاقمم گذاشته بودم. من به خاطر علاقه ای که به برلین داشتم برای دو تا دانشگاه در برلین هم اپلای کردم با وجود اینکه ترم یک نداشتن. پس من خیلی ابلهانه و فقط از روی علاقه برای ترم دو اپلای کردم.

در کنار بقیه پذیرش هایی که در کمال ناباوری می اومدن یه پذیرش از tu berlin اومد که جای رویایی ای بود برای من.(کمال ناباوری برای من بود ولی برای اونا گویا خیلی عادی بود) ولی مشکل این بود که نوشته بود باید 30 واحد پاس کرده داشته باشی و تا فلان تاریخ وقت تحویل دادن داری. پنچر شدم و بی خیالش. یه روز صندوق پستی رو باز کردم دیدم از دانشکده ریاضی و اینفورماتیک دانشگاه fu berlin نامه اومده. (لطفا اسم دانشکده رو یک بار دیگه بخون بعدا باهاش کار داریم) . گفتم ای بابا اینم می خواد گند بزنه به ما. باز کردم دیدم نوشته شما رو برای ترم دو پذیرش کردیم ولی به شرط اینکه مدرک زبان انگلیسی و مدرک ۱۴ واحد پاس کرده رو بیاری چون درخواستت ترم دو بوده.

اگر بگم از دیدن این برگه به اندازه مجنون موقع دیدن لیلا ذوق کردم دروغ نگفتم. و اگر بگم موقع دیدن اون خطی که نوشته بود باید ۱۴ واحد بیارید مثل بادکنکی که ولش کردن پنچر شدم هم دروغ نگفتم. داستان طولانی نشه زنگ زدم به دفتر دانشجویی و اینور و اونور تا اینکه یکی رو پیدا کردم. پرسیدم که حاجی من آیلتس دارم ولی داره منقضی می شه تا چند روز دیگه. گفت اشکال نداره. سوال بعدی : ۱۴ واحد رو چه کنیم؟ گفت اونو من نمی دونم.

به شدت اعتقاد دارم که کار تا بالاسرش نباشی درست انجام نمی شه. یعنی می شه که برای فلانی ایمیل بزنی به اون یکی زنگ بزنی ولی مثل وقتی خودت بالاسرش هستی نمی شه. به ویژه که زبان من خیلی خوب نیست که پشت تلفن یا ایمیل بتونم طرف رو شیرفهم کنم. چاره چیه؟ یه بلیط اتوبوس به سمت برلین. شهری که چقدر ازش شنیده بودم. چقدر دوست داشتم ببینمش. اصلا اگر کارها جور هم نشد اشکالی نداره. برلین رو می بینیم. روی نقشه گوگل نقاطی که باید می دیدم رو مارک کرده بودم. این شهر لعنتی چرا انقدر دیدنی داره؟ قدم به قدم. جان من یه دقیقه روی نقشه برلین رو ببین. قدم به قدم موزه و دیدنی داره.روز اول تعطیلی بود (موزه ها یکشنبه باز هستند) انقدر ذوق داشتم نزدیک چهل کیلومتر پیاده روی کردم. زیاده ها ولی تجربه خیلی باحالی بود. برلین هر دو قدم واقعا یه چیزی برای دیدن داره.

جدای از اینکه هر وری می رفتم همه چیز جدید بود و من مثل ندید بدیدها با دهن باز می رفتم در حدی که ممکن بود مگس توش بره بعدها شاید یه مطلب مفصل نوشتم در مورد موزه ها و آثار در برلین ولی به همین اکتفا می کنم که بگم درسته که آلمانی ها دوره ای داشتن که بهش افتخار نمی کنن و شرم زده هم هستن به خاطرش ولی دلیل نمی شه آثارش رو از بین ببری. می تونی همه اش رو موزه کنی و تعریف کنی چی شده که اینجوری شده؟ موزه در مورد آلمان شرقی رفتم. انتظارم این بود همش بد گفته باشن از اون دوره. ولی خود موزه خیلی خنثی و بیشتر روایت گر بود. خوبی و بدی با هم بوده. (تو مطالب دیگه ای زنچیره ای باید از موزه ها گفت واقعا. حیف من خیلی درک هنری ای ندارم وگرنه موزه گردی خودش یک ژانر خیلی باحاله)

شب هم رفتم یک متل که از قبل رزرو کرده بودم. یعنی یکی از دوستان رزرو کرده بود برای من. گوشی رو که دیدم نوشته حدودا چهل کیلومتر راه رفتی کفم برید. خخ مگه می شه. سجاد؛ یکی از دوستام داشت پیام می داد همینجوری جواب اون رو هم می دادم اینم بهش گفتم. یهو یه عکس از قدم شمار گوشیش فرستاد که یه بار ۴۲ کیلومتر راه رفته. هیچی دیگه. من نتونستم بخوابم. رفتم بیرون تا قبل از ساعت ۱۲ حدودا ۴ کیلومتر پیاده روی کردم که رکوردش رو زده باشم. :)))

قسمت بعد یه توضیح مختصر می دم در مورد چیزایی که به عنوان یه تازه وارد بعد از ورود به برلین به چشم می خوره و قسمت بعدیش روز دوم در برلین هست و دویدن از این اداره به اون اداره و گیر کردن من توی هچل؛ کیلومترها دورتر از اولین آشناها.

بلیط برای برلین