TimTim

سایت خبر خوان

بخش هایی از یادداشتهای روزانه ی من (2)

جمعه 21 تیر 98 | 01:00 - virgool.io - 1
یک پنج شنبه ی آرام و حتی معمولی ......

یک پنج شنبه ی آرام و حتی معمولی ...

صبح یک داستان از کتاب "دژخیم عشق"* خواندم و یک فصل از "تسلی بخشی های فلسفه"** در مورد
بی پولی. یالوم در داستان "دو لبخند" به چیزی اشاره کرده بود که تقریبا 90 درصد ذهن مشغولی های چند ماه اخیر من را در برگرفته است : عدم تطابق تصویر ذهنی گوینده و شنونده.

با وجود این همه شاهد و مدعی و گواهی بر اینکه آنچه من گویم و آنچه تو می شنوی می تواند دانه ی فلفل باشد و خال مهرویان که فقط در جانسوزی مشابه اند، باز هم چه قدر زیاد می بینم و می شنوم و حس میکنم واژه ی "اختلاف" را به جای "تفاوت". نمونه ی نزدیکش همین مسئله ی حجاب؛ که گویا امروز اجتماع دختران در "حمایت" از حجاب بود و جالب آنکه اکثریت تاکید داشتند بر برخورد قاطع قوه ی قضاییه و دفاع از امر به معروف. به اضافه ی نظریات دختران به زحمت 10 یا 11 ساله ای که قاطعانه ابراز می داشتند بر حفظ پوشش چادر تا پایان عمر! این البته از یک دیدگاه ممکن است ارزشمند به نظر آید، آنجا که می گویند فرد از جنبه ی معنوی تا حد بالا رشد کرده است؛ اما، سوالی که برای من در اینگونه واکنش های شدید کودکان نابالغ همواره پیش می آید این است که، ایشان تا چه حد از تمام بلوغ ها و تغییر ها و مسیرهای متفاوت و حتی به ذهن ناگذر، اندیشیده اند یا از آن ها آگاه هستند که اینطور محکم می ایستند و در جبهه ای قرار می گیرند.

من صاحب نظر و یا مهم در این امر نیستم فقط میدانم تفاوت دیگری با من به معنی ناخوب بودن یا نادرست بودن او نیست. چه بسا چارچوب های ذهنی من و او تا آنجا متفاوت باشد که اصلا امکان مقایسه و برچسب زدن "خوب" یا "بد" وجود نداشته باشد! الله اعلم ! :)

اصل و مغز حرف تسلی بخشی های فلسفه در مورد بی پولی هم از دیدگاه اپیکور اینطور می گفت که:

مهم ترین نیازهایی که انسان در پی آنها است، دوستی، آزادی و تفکر است و حتی اگر به سمت تجمل هم برویم به نوعی به دنبال یافتن این موارد در جایگزین هایی هستیم تا ضعف خویش را در رسیدن به نیازهای اصلی پوشش دهیم.

اما همچنان اینطور فکر میکنم که شاید پول خوشبختی نیاورد ولی به احتمال خیلی زیاد، بی پولی بدبختی خواهد آورد. حرف و نظرم را با همه و هیچ همراه نمیکنم اما، در پی آمدنِ فقر فرهنگی به دنبال فقر مادی را در احتمال بالایی می بینم همان طور که البته، لزوما فرهیختگی را در پی وضع مالی مناسب و حتی خیلی خوب، نمی بینم.

2-

امروز نازنین را دیدم. نازنین ... .

نمی توانم بگویم که نسبت به نازنین احساس صمیمیت یا نزدیکی مثل آنکه با یک به واقع "دوست" می توان داشت، را دارم. اما، چیزی که امروز برایم جالب بود، هم چنان توان گفتن و شنیدن و حتی "لذت بردن" از مصاحبت یکدیگر - حداقل برای من.

و این ناشی می شود از وجود زمینه های مورد علاقه ی مشترک که فارغ از صرفا هم کلاسی بودن یا محیط جسمانی مشترک شکل می گیرد. چیزهایی که الآن هم -که نه در دانشگاه یکسانی هستیم و نه به کرات از احوال یکدیگر باخبر- نقطه و گره مشترک میسازند در طول مسیرِ "بودن".

شاید نتوانم در روزی که حالم ناخوش است از نازنین بخواهم مرا همراهی کند؛ اما، به احتمال زیاد میتوانم گهگاه زمان و مصاحبتی خوش را با او تجربه کنم.

( البته که نفی و رد نمیکنم نیاز آدمی را به دوستی و دوستی-ای که باشد به قول سعید صاحب علم:

"دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم/بگوید خانه را ول کن بگو من کِی کجا باشم ؟ " :)

3-

بابا امشب خیلی خسته آمد خانه. خسته تر از شب های گذشته... .

از تاثیر سن بر کارکردنش گفت؛ اینکه قبلا با همین مدت زمان کارکردن خسته نمیشده تا این حد ولی
هم اکنون چرا.

من، دلیل دیگر و مضاعفی هم دیدم که جرقه ی آن از علم پدرم بر این موضوع سن و تبعاتش زده شد.

پدر من از خستگی بیش از حد پس از چنین روزی و کاری آگاه است اما حتی بهتر از آن، از توجهی که این امر به دنبال دارد، آگاه. رابطه ی علّی ساده ای می بینم بین این دو که مسیر بین شان می شود کارکردن و کارکردن و کارکردن و درست تر بگویم: بیش از اندازه کارکردن... .

چیزی که در رفتارهای تکرار شونده ی بسیاری از افراد -و بیش از همه خودم- در پی اش هستم، کشف زمینه های چنین کنش ها و شاید درواقع "واکنش" هایی است که چه بسا در اغلب موارد فرد را مجبور به "خودزنی" میکند. جلب توجه؟ مازوخیسم؟ ترس از طرد شدن؟ یا تعداد زیادی عامل شناخته شده و ناشده ی دیگر؟

شاید هم من در اشتباه هستم و تنها مسئله، بحران عبور از 50 سالگی است... .

4-

برای من که ساعت 10 شب احتمالا در اواسط رویای دوم بوده ام، این ساعت از شبانه روز و این حجم از بیخوابی و بدخوابی سخت عجیب است!

به یاد داستان "زنی که شوهرش را گم کرد"*** می افتم. "زرین کلاه" بعد از رفتن "گل ببو" حتی از خواب و خوراک درست هم افتاده بود؛ و این در حالی است که از گل ببو چیزی جز گذراندن شب ها و ضربه ی کمربند بر تن و بی پولی در پی خرید مواد مخدر ندیده بود. حال آنکه خودش که درمیانه ی میدان بود، نمی فهمید! هیچ نمی دید!

می ترسم از اینکه افکاری که اینک ذهن مرا به خود درگیر میکنند، گل ببویی باشند که تنها شلاق زن هستند و سوءاستفاده گر. و من در میانه ی میدان و غافل!

بادا که چنین مباد !



*مجموعه داستان های روان درمانی اثر "اروین د.یالوم" ترجمه ی "غلامحسین سدیر عابدی"

**اثر واقعا خواندنی "آلن دوباتن" و ترجمه ی "عرفان ثابتی"

***صادق هدایت






ویرگول,یادداشت,کتاب,چرا؟,حجاب,