TimTim

سایت خبر خوان

این یک عاشقانه ی کوتاه نیست

شنبه 4 اسفند 97 | 22:37 - virgool.io - 33
این یک عاشقانه ی کوتاه نیست


سکانس آغازین
امروز پنج شنبه است، شاید تنها چیز منطقی که توی این اتاق به نظر میاد اینه که دیروز چهارشنبه بوده و فردا جمعه است، تکرار مکرر یک روتین. چیزی که تا به حال بشر هیچ توجهی به اون نداشته و قرار هم نیست که به اون توجه کنه اینکه زمان یک خط مستقیمه، مثل قطاری که همواره روی ریل در حال حرکته به سوی ناکجا آباد.

تق، تق. این صدای دکمه های کیبوردی هست که قراره این داستان رو بازگو کنه، و تنها صدایی که سکوت بی انتهای اتاق آدمک قصه رو به هم میریزه، یک سکوت که هم بازی شده با صدای فکر کردن او.

مشغول زل زدن به مجموعه ای از دکمه های سیاه رنگی که بر روی یک صحفه نقش بسته ان، و یحتمل نگاهی عجیب و غریب که خبر از بی خبری او در اعجاز کلمه هایی که با فشردن دکمه های سیاه رنگی که بر روی مانیتور ظاهر میشوند را میدهد. نفسی عمیق میکشد و به سفیدی دیوار نگاه میکند، حواسش به عکس بچگی اش پرت میشود و دوباره شروع میکند به زل زدن، یک مکث کوتاه میتواند زمینه ساز این باشد که افسار اسب تک شاخ نوشتن را در دست بگیرد.

چیک، چیک. این صدا میتوانست صدای برخورد قطرات باران بر روی پنجره ی اتاق در یک عصر پنج شنبه باشد، اما نه، این صدای فندکی است که او را وادار به روشن کردن سیگارش میکند. این آخرین سیگاری است که امروز نصیب اون خواهد شد.(فید اوت میشود.)



سکانس دوم و آخرین سکانس
کم کم به فراموشی سپره میشود، تمام آن چیزی را که میخواست بگوید و بنویسد، "خط چشمک زن" در انتظار شروع نوشتن و ناامید از این که امروز بتواند چیزی را به نمایش دربیاورد یک آن از حرکت باز می ایستد، این نشانه ای بود برای آنکه بتواندخط بطلانی بکشد بر روی همه ی آنچه که میخواست بنویسد، و تنها یک چیز برای فکر کردن باقی میماند، دختری با موهای بلند، صورتی مهربان، چشمانی قهوه ای، ابرو هایی کمانی و با صورت کمی تا قسمتی گرد. این تنها همه ی آن چیزی بود که این روز ها فکرش، رویایش و تمام تصویر سازی های ذهنش را معطوف خودش کرده بود.

❤ تقدیم به آیچا 
ویرگول,دلنوشته,عمو چرچی,