TimTim

سایت خبر خوان

استارت‌آپِ پوچ و برنده

یکشنبه 7 بهمن 97 | 08:37 - virgool.io - 35
استارت‌آپ

تابستون که می‌شد تنها سرگرمی ما بچه‌های محل فوتبال بود. تقریبا خانواده هممون هم کشاورز بودن و کار توی زمین کشاورزی هم کمک به خانواده بود. یعنی وقت نمی‌شد که بریم جایی کار کنیم و درآمد تابستونی داشته باشیم. تو دهات ما تو شمال اگر نگم مهم‌ترین، می‌تونم بگم یکی از مهم‌ترین مسائل خانواده‌ها خواب بعد از ناهار تا ساعت ۴ عصر و خوردن چای عصرونه روی سکو بود و فکر کنم هنوز هم باشه. ما بچه‌ها احساس می‌کردیم الکی داریم وقت بعد از ظهر ره از دست می‌دیم و بعدش که تاریک بشه نمی‌شه بازی کرد. به هر کون دادنی بود ما از خونه می‌رفتیم تو کوچه. یادمه یکی از بچه‌ها خونشون ۱۰-۱۲ تا پله بالاتر از سطح زمین بود و یه زیرزمین هم داشتن. پنجره آشپزخونه‌شون که تنها راه خروج به حیاطشون بود، حدود ۳ متر با زمین فاصله داشت. هر روز از این پنجره می‌پرید تو حیاط که بیاد بازی کنه.

زمین فوتبال و این چیزها خبری نبود. تو کوچه یا در خونه همسایه دروازه بود و تعداد که زیاد نبود، دریبل تو گل بازی می‌کردیم، یا چهارتا آجر می‌شد دروازه و وسط خیابون بازی می‌کردیم. در هر ۲ حالت روزی نبود که همسایه‌ها از دستمون شاکی نباشن و روزی نبود که یکی توپمون ره پاره نکنه. یادمه یه همسایه داشتیم که یه زوج پیر حدود ۷۰ ساله بودن. پیرمرد سید بود و سرش کلاه سبز می‌ذاشت و شاید باورتون نشه ولی نه اسم خودش ره می‌دونم نه اسم زنش. به خودش می‌گفتن آقا، به زنش هم می‌گفتن زن‌آقا! خونه آقا و زن‌آقا دقیقا کنار بهترین محوطه بازی محله بود. یعنی چه فوتبال بازی می‌کردیم چه بادبان (بقول شما بادبادک) هوا می‌کردیم، یا توپمون میافتاد تو حیاط آقا و زن‌آقا، یا بادبانمون گیر می‌کرد به درختشون!

آقا خیلی بد اخلاق بود. هر بار میومد بیرون و میدید ما داریم بازی می‌کنیم، با عصا دنبالمون می‌کر و اگر موفق می‌شد توپون ره پاره می‌کرد. هر بار توپمون میافتاد تو حیاطشون ۳ حالت داشت:

  • اگر توپ پاره شده برمی‌گشت، می‌فهمیدیم که آقا خونه‌ست.
  • اگر توپمون برنمی‌گشت و زن‌آقا صداش در میومد که ای فلان فلان شده‌ها برین خانه کِلِه‌تان (خانه‌های خراب شده‌تان)، می‌فهمیدیم که زن‌آقا تنهاست.
  • اگر هم نه توپ برمی‌گشت و نه صدایی میومد، می‌فهمیدیم که کسی خونه نیست و یکی از خایه‌دارترها از رو دیوار می‌رفت و توپ ره می‌انداخت تو کوچه.

توپ‌هایی که نه پاره می‌شد و نه می‌رفتیم دنبالش چی می‌شد!؟ هچی، زن‌آقا همه ره نگه می‌داشت توی کیسه تو انباری و آخر هر ماه به خودمون می‌فروخت! یعنی هر توپی که خودمون دونه‌ای ۸ تومن می‌خریدیم ره دوباره از زن‌آقا مجبور می‌شدیم دونه‌ای ۴ تومن بخریم!

در انباری قفل بود دوستان. وگرنه به ذهن خودمون هم می‌رسید که هر بار خونه نبودن بریم کیسه توپ‌ها ره برداریم!

یه همسایه دیگه هم داشتیم اسمش محمود بود. حدود ۷۵سال داشت. یه عصای چوبِ انارِ کج و کوله داشت و یه کلاه قهوه‌ای کوچیک روی سرش، اون انتها مثل یهودی‌ها. خموده بود و ۲-۳ تا دندون بیشتر نداشت. سرعتش ۲ متر در ساعت بود! هر یک قدمی هم که ورمی‌داشت، یه تف می‌انداخت. بچه‌ها اسمش ره گذاشته بودن «یه قدم یه تف». لقب خانوادگی محمود همسایه‌مون «لات» بود! یعنی بهش می‌گفتن محمود لات. البته خودش نه ولی انگار باباشون لات بوده و این لقب رسیده بود بهشون. خونه محمود لات هم یه پنجره رو به کوچه داشت دقیقا همون منطقه‌ای که ما فوتبال بازی می‌کردیم. تابستونا همیشه این پنجره ره باز می‌ذاشتن.

ما هر وقت فوتبال بازی می‌کردیم اسامی کارتون فوتبالیست‌ها ره استفاده می‌کردیم و برای خودمون گزارش هم می‌کردیم. مثلا من بازیکن مورد علاقه‌م ماتسویاما بود. می‌گفتم: حالا ماتسویاما حرکت می‌کنه، (اینجا مثلا یه دریبل دیواری می‌زدم) از ایشی زاکی عبور می‌کنه و شووووووت می‌کنه. بعد دروازه بان اگر می‌گرفت، می‌گفت: و واکی اجازه نمی‌ده، ولی اگر گل می خورد دیگه گوه اضافه هم نمی‌خورد!

زیر پنجره خونه محمود لات که انگار پنجره آشپزخونه بود، یخچالشون بود. یادمه یه روز داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم و یکیمون که کفش نداشت و با چکمه اومده بود بازی کنه، گفت: حالا کاکرو چکمه‌ای یه شوت ببرآسا می‌زنــــــــــــــــــــــــــــه. شوت ره زد، توپ و چکمه با هم رفتن تو اون پنجره بازِ خونه محمود لات! صدای شکستنی اومد که بعدا فهمیدیم زنِ محمود لات سینی استکان و نعلبکی ره می‌ذاشته رو یخچال و چکمه‌ی کاکرو چکمه‌ای خورده به این سینی و همه ره شکسته. صدای شکستنی که اومد ما بچه‌ها هر کدوم به سمت خونه‌هامون فرار کردیم. کاکرو چکمه‌ای رفت دنبال چکمه‌ش! تنهایی و نه با ننه باباش. محمود لات با عصای چوب انارش دنبالش کرد و می‌گفت: چکمه مِخوایی؟! بلا بخوایی!! زده استکان نلبکی ره شِکِسته، بَشِ من دِنبالِ چکمه‌شم آمِده! برو خانه کِلِه‌تان! من مِدانم و تِه. اگر به پییَرِت نگفتم. صبِر کن حالا!

البته تنها سرگرمی تابستونی ما فوتبال نبود و بازی‌های دیگه هم توی محل ما رایج بود. مثلا یکیش «چوچولک بازی» بود. اسم خیلی قشنگی نداشت ولی بازی خوبی بود. همون الک دولک شماست. یکی دیگه‌ش «سر پِسکِله» بازی بود. تو دهات ما به در نوشابه می‌گن سر پِسکِله.دلیلش هم نمی‌دونم. ولی احتمالا از همون سر پپسی و این چیزها میاد. سر پِسکِله بازی اینجوری بود که در نوشابه‌ها ره روی یه آجر می‌ذاشتیم. بعد نفری یه سنگ صاف به اندازه کف دست داشتیم که بهش می‌گیم‌ «لیک‌پَر» و این سنگ ره می نداختیم با فاصله از آجر و هر کس که از آجر دورتر بود می‌تونست اول با لیک‌پر به آجر بزنه و اگر سرپسکله‌ها میافتاد مال اون بود. اگر نه بازیکن‌های دیگه که نسبت به اون فرد دیگه به آجر نزدیک تر بودن میتونستن شانسشون ره امتحان کنن.

همین بازی سرپسکله ره با ماسوره نخ خیاطی (همون بیلبیلکا که دورش نخ می‌پیچن) هم انجام می‌دادیم. مادر اکثرمون خیاطی در حد دوخت و دوز خانواده ره بلد بودن و ماسوره هم زیاد داشتیم. یه بازی دیگه جُزبازی (همون گردوبازی) بود که البته این یکی ره بیشتر بهمراه بازی مرغانه جنگی (تخم مرغ جنگی) توی ایام عید انجام می‌دادیم. بازی دیگه هم «تک بازی» یا همون تیله بازی شما بود. که این یکی خیلی حرفه‌ای و حتی توسط بزرگترها و شرطی تو محل دنبال میشد.

یکی از همین تابستونا که یادمه من ۱۰-۱۱ سالم بود، یکی از بچه‌های محل از یکی از پسرخاله‌هاش توی شهر یه چیزی یاد گرفته بود. یه روز دیدیم مصطفی یه جعبه خالی گوجه آورد گذاشت کنار در خونشون و روش یه سری بسته‌های کوچیک تخمه و پفک و آدامس و یه کاسه پر از کاغذ کوچیک تا شده گذاشت!

گفتیم: مصطفی این چیه؟

گفت: این «پوچ و برنده»ست!

گفتیم: یعنی چی؟

گفت: هر کسی یک تومن بده اجازه داره یه دونه از این کاغذهای توی کاسه برداره. بعدش به شانسش بستگی داره، یا یه چیزی از این بسته‌هایی که روی جعبه هست برنده می‌شه یا پوچه که هیچی گیرش نمیاد.

درصد پوچش چقدر بود؟ ۹۰ درصد!

مصطفی بساط پوچ و برنده‌ش ره پهن کرد و ما همه هیجان زده رفتیم و پول آوردیم و کلی از مصطفی پوچ و برنده خریدیم. مصطفی اون روز همه جنس‌هاش ره فروخت و با پولش رفت یه سری وسائل تزیینی برای دوچرخه‌ش خرید. ما که حالا به مصطفی حسودیمون می‌شد، تصمیم گرفتیم بساط پوچ و برنده خودمون ره راه بندازیم. بعد از یه هفته اینجوری شد که مثلا ۱۰ تا بچه بودیم توی محل، هر کدوم یه جعبه گذاشته بودیم در خونمون و یه کاسه پر از کاغذ و پفک و تخمه و شکلات و آدامس روی جعبه نشسته بودیم منتظر مشتری!

این وسط هی می رفتیم از همدیگه هم خرید می‌کردیم که یکمی شور و هیجانش ره بیشتر هم بکنیم. هر کسی بیشتر فک و فامیل و عمو و دایی داشت، بیشتر می‌فروخت و هی پول‌هاش ره به رخ بقیه می‌کشید. این وسط یکی از بچه ها بود به اسم صادق که خلاقیت بیشتری نسبت به بقیه داشت. صادق دید همه دارن همون روش مصطفی ره دنبال می‌کنن و برای متفاوت بودن شروع کرد به فروختن چیزی غیر از خوراکی! هر چیزی، از توپ فوتبال پلاستیکی گرفته تا بادکنک و وسایل دوچرخه و الخ. هی صادق یه چیز جدید رو می‌کرد و هی می‌فروخت و می‌رفت چیزهای گرونتر و جدیدتر می‌خرید.

ما از یه جایی به بعد دیگه نتونستیم از صادق کپی کنیم. چون اون بیشتر از ما پول داشت و اسباب بازی و چیزهای قشنگ و حتی وسایل آشپزخونه مثل پیشدستی و این چیزهام اضافه کرد به بساطش! جوری شد که هر ۲ هفته یه روز کامل سعید تو محل یه میز بزرگ ۲ متری می‌ذاشت و حتی خانواده‌هام میومدن می‌خریدن! البته صادق ۳-۴ سال از ما بزرگتر بود. حدود ۱۴-۱۵ سالش بود. ولی از همین ایده پوچ و برنده که از مصطفی یاد گرفت، سال بعدش با داداشش و باباش تو محل یه بقّالی باز کردن! یه بقّالی واقعی! صادق دیگه مدرسه نرفت و زد تو کار و کاسبی. درآمدشون هم خوب بود.

صادق با درآمدی که تو اون سن داشت، شروع به شب‌نشینی با دوستاش کرد و از عرق خوری و ۱ نخ و ۲ نخ سیگار رسید به حشیش و تریاک و هرویین و حتی تزریق! بعد از ۱۰-۱۵ سال هم ورشکست شدن و بقالی ره بستن. تو یه تصادف هم بعد از عمل جراحی که روی پاهاش انجام دادن، یکی از پاهاش ۵ سانت کوتاهتر از اون یکی شد و الان هم یه دکه سیگارفروشی کنار گاراژ داره و همزمان ساقی مواده و خودش هم شیشه مصرف می‌کنه.


استارت‌آپِ پوچ و برنده