TimTim

سایت خبر خوان

از رگ گردن نزدیک‌تر

چهارشنبه 7 آذر 97 | 18:12 - virgool.io - 39
کافی بود تنها کمی سرت را بالا بگیری تا منِ روی ابرها درازکشنده را ببین...

کافی بود تنها کمی سرت را بالا بگیری تا منِ روی ابرها درازکشنده را ببینی و برایم دست تکان دهی. اما تو آن‌قدر سرت را به هر سمت و سوی دیگری به جز بالا، چرخاندی که ترجیح دادم فکر کنم کلا بین جهاتی که می‌شناسی، بالایی وجود ندارد.

با هر طلوع و غروب، طیفی از رنگ‌های مورد علاقه‌ات را همه جای آسمان پاشاندم اما آن‌قدر توجهت جلب نشد و ذوق نکردی که ترجیح دادم فکر کنم از کوررنگی شدید در رنج و عذابی.

من هر جایی دیده می‌شدم. هر جایی پیدا می‌شدم. اما نخواستی که ببینی. نخواستی که بجویی. گم کردنم را خوب بلد بودی و پیدا کردنم را مدام پشت گوش می‌انداختی. گوش... پشت گوش. راستی، گوش‌هایت هم مرا نمی‌شنیدند؟! من بارها برایشان شعر شدم. آواز شدم. گریه شدم. خنده شدم. ناله شدم. حرف شدم. حرف شدم. حرف شدم. مطمئنا مرا آن‌جا هم می‌توانی پیدا کنی. توی گوش‌هایت، پشت گوش‌هایت. فرقی نمی‌کند. من زیاد آن حوالی بوده‌ام.

من در تک تک قطرات باران فرودآمده روی برگ‌ها و گل‌برگ‌ها، حل شده بودم. من در ساقه‌ی هر گل ساقه‌شکسته‌ای لانه داشتم. من پشت تنه‌ی هر درخت قطع شده‌ای، پناه گرفته بودم.

من لای فیلترهای هر سیگاری که می‌کشیدی، می‌خوابیدم و در میان دودهایشان بیدار می‌شدم و سرفه می‌کردم و در مقابل چشم‌هایت سر به آسمان می‌گذاشتم. من حتی روی بند کفش‌هایت می‌نشستم و پاچه‌ی شلوارت را می‌بوییدم. از سیم‌های هندزفیری‌ات آویزان می‌شدم و با هر جان کندنی که بود، خودم را به نبض گردنت می‌رساندم. «از رگ گردن نزدیک‌تر» از منی هم، وجود داشت؟! من چه بدانم. من خیلی چیزها نمی‌دانم زیبارو. خیلی چیزها نمی‌دانم. اما این را خوب می‌دانم؛ که هر چه بیشتر بودم، تو کمتر مرا دیدی. بالا که هیچی، دیگر حتی به خودت هم نگاه نمی‌کردی. چرا که من همه‌جای تن و جانت، خانه کرده بودم‌. اما چه فایده؟! خانه‌ام را خراب کردی عزیزم. خانه‌ام را خراب کردی.

از رگ گردن نزدیک‌تر