TimTim

سایت خبر خوان

یادداشتی بر فیلم فراری, عشق علافی می‎خواد!

شنبه 22 دی 97 | 12:35 - salamcinama.ir - 41

یادداشتی بر فیلم فراری, عشق علافی می‎خواد!

ملیکا هلالی
یک ماه پیش - ۲ دقیقه مطالعه
منبعhttp://beforesunrise.ir/439/
امتیاز منتقد به فیلم :

این بازی را همان دختری می‎گرداند که نه دخترِ رحیم (پدرش) است و نه در آن روستای شمال کشور زندگی می‎کند. دختری که از ابتدا همه رو به دوربین می‎نشینند و از او و آشنایی با او می‎گویند ولی در آخر هیچ‎کس او را نمی‎شناسد. همه چیز را درباره‏‎ی خودش به نادر و ما می‎گوید اما ممکن است همه‎ی آنها دروغ باشد.

 

همه چیز در همان گوشی خلاصه می‌شود. همه‌ی دنیای این دختر اسامی‌ایست که در اینترنت جستجو می‌کند. نه عطر پوما دارد و نه گردنبند طلا، ولی آنها را بهتر از صاحبانشان می‌شناسد. بخاطر ماشین چهار میلیاردی (ویا راننده‌ی آن) و عکس گرفتن و رویای رها کردن موهایش در باد و ویراژ دادن با آن در خیابان‌ها، بی‌هیچ ترسی جیبِ پدر و مادرش را می‌زند و به تهران می‌آید.

بیرون (زمانه)، محتوایات آن گوشی گران قیمت‌ و اتفاقاتی‌ست که برای این دخترِ فَراری‌ افتاده. دنیایی که حاجی از آن بی‌خبر است و نادر از شنیدن آنها تعجب می‌کند. تفاوت در این فیلم حرف اول را می‌زند. فرقِ میان زندگی‌ یک آدم جبهه‌ای و راننده آژانس با یک دختر ۱۷ساله‌ی تنها و رؤیا پرداز. تقابل پیکانِ نادر و فِراریِ سجاد(ه). از این سر شهر به آن سر شهر رفتن. زنی که در محله‎ی خود یک آدم است و در الهیه آدمی دیگر. ناباوری راننده‌ آژانس از اینکه چگونه یک دختر می‌تواند برای رسیدن به فِراری قید همه‌چیز را بزند و تا پای مرگ برود.

این بازی را همان دختری می‎گرداند که نه دخترِ رحیم (پدرش) است و نه در آن روستای شمال کشور زندگی می‎کند. دختری که از ابتدا همه رو به دوربین می‎نشینند و از او و آشنایی با او می‎گویند ولی در آخر هیچ‎کس او را نمی‎شناسد. همه چیز را درباره‏‎ی خودش به نادر و ما می‎گوید اما ممکن است همه‎ی آنها دروغ باشد. بازجوها و دیگران او را مقصرِ اصلی تمام این اتفاقات می‎دانند بی آنکه فکر کنند چه چیز باعث شد که این دختر به اینجا برسد. این میزان فاصله‏‎ی طبقاتی میان مردم از کجا آمده. در پنج روزی که او به تهران آمد چه چیزهایی را دید و با دوربین موبایلش چه اتفاقاتی را ضبط کرد و به مردی که سال‎هاست بی‎هیچ حرکتی در خانه نشسته و از آنچه که در شهر می‎گذرد بی‎خبر است، نشان داد. با این همه تفاوت میان آدم‎ها و دلزدگی و سپردن خود به روزمرّگی، قابل درک است که کسی مثلِ این دختر برای‎شان عجیب و غریب باشد و درکی از آنچه می‎خواهد برسد، نداشته باشند. او آمده که جورِ دیگر زندگی کند و در این مسیر هیچ چیزی جلو دارش نیست. حرفِ نرگس (دوستش) را قبول دارد و مثل او که برای رسیدن به رؤیاهایش به ترکیه رفت، علافیِ این عشق را می‎‏پذیرد. گریه می‏‎کند و می‏‎گوید آنقدر روی زمین می‎نشینم تا سجاد با فِراری‏‎اش بیاید؛ چون همین را می‏‎خواهد و وقتی به آن می‏‎رسد به راحتی نادر را ترک می‎کند و با سجاد به امیدِ دیدنِ فراری و خوش گذرانی همراه می‏‎شود. آنقدر برایش غیرقابل باور بود که به آروزیش رسیده که حتی کوله‏‎پشتی خود را جا می‎گذارد. کیفی که از قرار ‎چیزی در آن نیست تا نادر را به آدرسی درست از او برساند. در واقع نشانی‎ای از او از همان ابتدا هم نبوده. مثلِ نادر اگر هر سؤالی از این دختر از ما بپرسند، جوابمان چیزی جز «نمی‏دانم» نخواهد بود. ما همه چیز و هیچ‎چیزی از او نمی‏‎دانیم. فقط تماشاگر و همسفر او بودیم. سفری که پایانش به صدای گاز دادنِ ماشین‏‎های گران قیمت سجاد و دوستانش بر کفِ اتوبان‎های شهر و ترمزِ ناگهانی و از بین رفتنِ رؤیاهای آن دختر ختم شد.

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است