TimTim

سایت خبر خوان

کارآفرین بیکار ! - قسمت اول

پنج شنبه 14 فروردین 99 | 13:13 - virgool.io
کارآفرین بیکار ! - قسمت اول
داستان زندگی محمدهادی حامدمهدوی برای کسانی که می خواهند موفق شوند، داس...

کارآفرین بیکار ! - قسمت اول

به نام خدا

اسفند 1368 -نیمه ی شعبان 1410 - پایین سمت راست : حبیب، محمدهادی و حجت حامدمهدوی سایر تصاویر : محمدهادی
اسفند 1368 -نیمه ی شعبان 1410 - پایین سمت راست : حبیب، محمدهادی و حجت حامدمهدوی سایر تصاویر : محمدهادی

بیست و یکم تیرماه هزار و سیصد و شصت هفت در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم. در هنگام بازگشت از بیمارستان، قرار شده بود اسمم را به نام یکی از امامان غریب شیعیان، هادی بگذارند.

پدرم یک معلم سخت کوش و حرفه ای (از پدرم بعدا بیشتر خواهم گفت) و مادرم خانه دار بود. آنها دو پسر بزرگ تر از من هم داشتند : حجت 10 ساله و حبیب 7 ساله. به گفته مادرم چون بعد از 7 سال از تولد پسر کوچکشان به دنیا آمده بودم و همچنین از منزل پدربزرگ به خانه جدید و بزرگ شخصی که پدرم به تازگی خریده بود (مشهد خیابان شیرازی 10) نقل مکان کرده بودیم خانواده احساس بسیار خوبی از تولد من داشته اند.

از آنجا که مادرم در زمان بارداری من در خانه جدید بسیار خوشحال و بی دغدغه بوده است من نیز از بدو تولد سخت آرام و ساکت بوده ام تا آنجا که بعضی وقت ها مادربزرگ مرحومم به مادرم توصیه می کرده که این بچه را بیدار کن ؛ از بس خوابیده پشتش زخم می شود!!

دوران کودکی ام را در همان خانه ی بزرگ، به همراه برادر کوچکم امیرحسین که دو سال بعد از من متولد شده بود به بهترین حالت ممکن گذشت. تاب و سرسره ی بزرگی در حیاط داشتیم و لذت بازی با آن در زمانی که اینطور وسایل مثل الان در هر پارکی نبود واقعا وصف ناپذیر بود. حتی در مناسبت ها و مهمانی هایی که کم هم نبود حیاط خانه مان مملو از بچه های میهمانانی می شد که آن ها هم سر ذوق می آمدند و ما به عنوان صاحب پارک! برای این و آن خط و نشان می کشیدیم و راه و چاه یادشان می دادیم!‌ (سرسره را به سفارش پدرم به ارتفاع بیش از 3 متر ساخته بودند و وسط آن کاملا صاف بود و اگر کسی تند پایین می آمد در وسط سرسره ماتحتش سرویس می شد!!! پایین سرسره هم یک گودال بود که پاها توی آن برود و هنوز یادم نمی رود که یک روز برفی دختر عمه ام در آن گودال برفی فرو رفت!)

در کنار این ها یک حوض بزرگ هم با ارتفاع حدود یک متر داشتیم که در تابستان نقش استخر را بازی می کرد و همزمان برای شستشوی لباس ها هم مورد استفاده قرار می گرفت (ماشین لباسشویی نداشتیم) بعضی وقت ها هم آب بازی کردن با ماهی های حوض یک سرگرمی فوق العاده بود.

از آنجایی که این خانه به حرم امام رضا علیه السلام هم نزدیک بود، هفته ای یکی دو بار هم به زیارت مشرف می شدیم جدا از اینکه هر زمان از کوچه بیرون می رفتیم و یا پس از خرید می خواستیم به خانه برگردیم سر کوچه رو به حرم می ایستادیم و دستهایمان را روی سینه می گذاشتیم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام...

ادامه دارد...

کارآفرین بیکار ! - قسمت اول