TimTim

سایت خبر خوان

یک روز در کودکی ام!

شنبه 26 مهر 99 | 04:13 - virgool.io
یک روز در کودکی ام!
خاطره ای دوست داشتنی برای خودم از دوران کودکی، دورانی که همه چیز برای...

یک روز در کودکی ام!

من و مامان
من و مامان


صبح که بیدار شدیم مامان بهم گفت پاشو آماده شو می خوایم بریم یه جای خوب. من هم بدون اینکه بخوام سوالی درباره جایی که میخواستیم بریم بپرسم قبول کردم و خوشحال شدم

سریع لباسامو پوشیدم و حاضر شدم.
ماشین بیرون در منتظر بود تا ما بریم و سوار شیم
دیگه بارون نمی اومد ولی هوا همچنان ابری بود. فکر کنم فصل بهار بود
هوای شهرمونو خیلی دوست داشتم همیشه یه حس تازگی در من ایجاد می کرد

منو مامان سوار ماشین شدیم و ماشین حرکت کرد
یکی از چیزایی که وقتی سوار ماشین می شدیم دوست داشتم این بود که از شیشه به بیرون نگاه کنم
نگه کردن به منظره بیرون برام لذت بخش بود
درختا هیچ وقت تکراری نبودن و همیشه به نوع چیدمانشون نگاه میکردم
رودخونه ای که کنار جاده بود هم همیشه ظاهر تازه ای داشت.
یه روز آب کمی داشت و یه روز آب زیاد
یه روز آدما توش ماهی گیری می کردن یه روز نه
یه روز توش شنا می کردن و یه روز نه
آدما رو در حال انجام کارای مختلف می دیدم و از اینکه من اونارو میبینم و اونا منو نه، حس خوبی داشتم

دوست نداشتم غریبه ها منو ببینن و از من سر در بیارن
خیلی بچه خجالتی بودم و شاید هم می ترسیدم با چیزای جدید رو به رو شم

یهو مامان گفت که رسیدیم و باید پیاده شیم
دری که جلومون بودو شناختم و خوشحال شدم چون همیشه در به اون بزرگی رو من باز می کردم
اون در قبرستون بود خواهرم اونجا دفن شده بودو مامانم همیشه بهش سر میزد
من اونجا رو خیلی دوست داشتم فضا بزرگ بود معمولا کسی نبود

اولین کاری که کردم این بود که دبه رو پر آب کنم و بیارم برای شستن سنگ
وقتی سنگو پاک میکردم فکر می کردم که خواهرم تمیز میشه و خوشحال
دوست داشتم خوشحالش کنم

تنها چیزی که ناراحتم می کرد گریه های مامان بود که نمی دونستم برای چی بود
ولی ناراحت می شدم منم


یک روز در کودکی ام!